#عروس_گیسو_بریده_پارت_123


با صدای زانیار که از پشت در میگفت " یاشار مهمونا منتظرن... حالا بعدا وقت هست که با خانمت حال و احوال کنی " از هم جدا شدند.

آساره به سمت در کمد رفت.

زیر لب گفت:

-بی غیرت! خواهرشو دو دستی انداخت تو بغل یکی دیگه... الحق یار محمدی که روناهی رو به آکو خان پیش کش کرده بود.

در دل خطاب به خودش گفت:

-آساره... بی انصاف نباش. کجای زانیار شبیه یار محمده. اونکه تو هرکاری یه پشت محکم بوده برات. شاید به قول مامان خیر و صلاحت در اینه!

در کمد را باز کرد و چوب لباسی را برداشت. به سمت یاشار برگشت تا کت و شلوارش را به او بدهد.

یاشار دست به سینه و تکیه به در داده با چشمانی پر از عشق به او خیره شده بود.

به سالن که بازگشتند همگی برایشان کف زدند. چشمش به فرزاد و راحله افتاد که وسط سالن با هم میرقصیدند. لبخند رضایت و خوشحالی بر لبانش نقش بست.

*****

جشن به پایان رسیده بود و مهمانها رفته و خانم یاوری به همراه پدر و مادر آساره به تهران برگشته بودند. آقای شایسته از زانیار، آساره و یاشار خواسته بود که شب را در ویلا بمانند و روز بعد با خبر کردن دو تا خدماتی پس از مرتب کردن و تمیز کردن ویلا به تهران برگردند.

یاشار به سمت کادوهایش که در گوشه اتاق چیده شده بود رفت. دستش را بین آنها برد و بسته لباس راحتی و ادوکلنی را که آساره برایش خریده بود برداشت. بهترین کادویی بود که در آنشب گرفته بود. روی زمین نشست و به دیوار تکیه داد. لحظه ای الهام در نظرش آمد. کسی که عشقش و محبتش را بدون چشمداشتی به پایش ریخته بود ولی او با دلایل بچگانه اش کمر یاشار را خم کرد. چقدر آساره با الهام متفاوت بود. دختری با ارداه، مغرور و در عین حال انعطاف پذیر. مهربان و باگذشت...

با خودش گفت:

- تو مدتی که با الهام زندگی کردم، یه بار واسم تولد نگرفت. همیشه طلبکار بود. چیزی که براش مهم بود خونه، ماشین و عابر بانک من بود. اگه احساس من به الهام عشق بود پس احساسم به آساره چیه؟

خودش جواب خودش را داد:

-الان که آساره رو کنارم دارم میفهمم که اون فقط زنم بود و من سعی میکردم به خودم بقبولانم که عشقمه و تنها کسیه که دلم میتونه اسیرش باشه!

به همین زودی دلش برای آساره تنگ شده بود. فاصله شان به اندازه یک دیوار بود. لباس راحتی که آساره برایش خریده بود پوشید و از ادوکلن به خودش زد. از اتاق خارج شد. در اتاقش را قفل کرد و به طرف اتاق آساره رفت.

در اتاق آساره نیمه باز بود و چراغ دیوار کوب روشن. پا به داخل اتاق گذاشت و به آهستگی در اتاق را قفل کرد. آساره روی تخت خوابیده بود و دفتری جلد چرمی روی سینه ی آساره قرار داشت. به آرامی دفتر را برداشت و نگاهی به خطوط دست نویس آن کرد:

-بانو... با وجود اینکه بیشتر از ده روزه که تو شهریم، ولی دلم میخواد که باز هم اینجا بمونیم

-منم

-ولی بانو باید چند روز دیگه از اینجا بریم. احمد به تنهایی نمیتونه از پس امورات ایل بر بیاد. باید کم کم ایل رو آماده کنیم تا به روستا برگردیم.

-هرچی شما بگی سالار خان

-بانو... دلم میخواد همیشه کنارم باشی، تو غم و شادی... تو عزا و عروسی

-قابل بدونی هستم سالار خان

-بانو... من مرد ضعیفی نیستم ولی وقتی چشمم به موهای نرمت، چشمای نافذت و صورت مهتابیت میفته نمیتونم ازت دل بکنم. چه کنم بانو که خدا هم نقطه ضعف منو تو وجود تو گذاشته

-سایه ت بالای سر من باشه برام کافیه... توقع زیادی ندارم


romangram.com | @romangram_com