#عروس_گیسو_بریده_پارت_122
-هیچوقت غیرت یک پدر اجازه نمیده که بی دلیل دخترشو عقد یه مرد بکنه و بگه فقط واسه شناخت هم اینکارو کرده! اگه من و مادرت ذره ای شک داشتیم که یاشار تو رو خوشبخت نمیکنه مطمئن باش همون روز خواستگاری بهش جواب رد میدادیم...
مهمانها همگی دست میزدند و کل میکشیدند و به یاشار و آساره تبریک میگفتند. یاشار بسیار خرسند و آساره گیج و سر درگم از حرفهای پدرش به همه جواب میداد.
مادر یاشار با زرنگی تمام گفت:
-آساره جان... دخترم... با یاشار برو بالا و لباساشو بهش بده. من که پا ندارم از این پله ها بالا و پایین برم.
پدر آساره به علامت رضایت از حرف خانم یاوری سرش را تکان داد
آساره نگاهی به مادرش انداخت و زیر لب نالید:
-مامان... چرا؟
مادر به سمتش آمد و دستی به سر دخترش کشید و بیخ گوشش گفت:
-اینکار به صلاحت بود عزیزم... پدر و مادر بد بچه شونو نمیخوان. حالا برو لباس شوهرتو بده. درست نیست که با این لباسا تو مجلس باشه. میخوایم عکس و فیلم بگیریم.
آساره با گامهایی سبک و شرایطی بهت زده که هضم آن برایش آسان نبود، به سمت اتاق خواب راه افتاد در حالیکه زیر لب میگفت:
-بدبخت روناهی... بدبخت آساره
نیمه های راه، روی پله ها، یاشار خودش را به او رساند و دست به دور کمر آساره انداخت:
-سلام مجدد خانمی... خسته نباشی.
لبهای یاشار پر از خنده بود درحالیکه بغض گلوی آساره را در هم میفشرد. تمام سعیش را میکرد تا مانع از جاری شدن اشکش شود.
پا که به اتاق گذاشتند یاشار دراتاق را بست و به در تکیه داد. دست دراز کرد و مچ دست آساره را که هنوز قدمی از او دورتر رفته بود گرفت و به سمت خودش کشید. آساره رو برگرداند و با چشمانی مواج خیره در چشمان پر مهر یاشار شد.
چرا قلبش با زبانش یاری نمیکرد؟ چرا نمیتوانست خودش را یک دل کند و عشقش را به مردیکه در تمام این مدت سعی کرده بود گناهی را که دیگران مرتکب شده بودند جبران کند، هدیه دهد. مگر بیتابی چند روزه اش با حضور امشب یاشار به پایان نرسیده بود؟ بارها و بارها یاشار و شهاب را با هم مقایسه کرده و هزاران بار یاشار را برتر از او یافته و هربار گفته بود اگه قرار بود بین شهاب و یاشار یکی رو انتخاب کنم، بی شک یاشار بود!
یاشار تامل را جایز ندید. قدمی جلو گذاشت و دست دیگرش را به دور کمر آساره برد و او را در آغوش کشید. سرش را مماس با سر آساره کرد:
-خانمی... نمیدونی چقدر دلم برات تنگ شده بود. چند بار به سرم زد که کنگره رو ول کنم و بیام
آساره حرفی نمیزد... دلش از فریبی که از پدرش خورده بود به درد آمده بود.
یاشار آهسته و با صدای مردانه ای دم گوشش زمزمه کرد:
-قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد
تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد
آساره را محکم تر در آغوشش فشرد. چانه اش را روی سر آساره گذاشت.
صدای فین فین آساره بلند شده بود:
-من ازت خواستم که بهم فرصت بدی تا بیشتر بشناسمت
یاشار آهسته گفت:
-خانمی... فکر نمیکنی در مورد من یه کم داری بی انصافی میکنی؟ به خدا منم از چیزی خبر نداشتم. منم روز محضر غافلگیر شدم که خطبه عقد خونده شد ولی چون از ته دل از خدا اینو میخواستم حرفی نزدم. امشب من هم مثل تو با حرفای زانیار شوکه شدم ولی قول میدم بهت که نذارم رنگ غم تو صورتت بشینه...قول میدم آساره!
romangram.com | @romangram_com