#عروس_گیسو_بریده_پارت_121


-آقای متین راحله از رفتارای گذشته ش خیلی پشیمونه! اگه هنوز هم ذره ای علاقه تو قلبتون بهش دارید، یه فرصت دیگه بهش بدید... خواهش میکنم.

فرزاد لحظه ای در چشمان آساره خیره و بدون زدن حرفی به آشپزخانه وارد شد.

در همین لحظه زانیار به سمت آساره آمد:

-یاشار زنگ زد. تا چند دقیقه دیگه میرسه. زود همه چی رو روبراه کن و برقا رو خاموش کن. من میرم دم در.

یاشار ماشینش را پارک کرد. با خارج شدن از ماشین، زانیار در ویلا را باز کرد:

-به به جناب یاشار خان... خوش اومدی

یاشار متعجب به لباس مرتب زانیار و ماشینهای پارک شده ی کنار ویلا نگاه کرد:

-سلام... اینجا چه خبره؟

-خبر خاصی نیست. بابا و مامان چند تا از دوستاشونو دعوت کردن. خواستیم تو هم امشب پیش ما باشی...

یاشار از اینکه زانیار به استقبالش آمده و آساره در کنارش نبود کمی دمق شد. او آساره را به عنوان همسرش پذیرفته بود و از اینکه این امر در مورد آساره صدق نمیکرد که او را به عنوان شوهر پذیرفته باشد قلبش گرفت.

همراه زانیار وارد ویلا شد. به محض اینکه پا به داخل ساختمان گذاشت صدای تولد... تولد... تولدت مبارک در فضا پیچید و تعداد زیادی فشفشه های چرخان در اطرافش سالن را نیمه روشن کرد.

چراغ سالن روشن شد. ناگهان چشمش به تعدادی از دوستانش افتاد که با دیدن یاشار برایش دست زدند. در همین موقع آساره اسپری برف شادی را از پشت سر بر روی یاشار خالی کرد.

یاشار انتظار هر چیزی را داشت الا جشن تولدخودش.

آساره رو در رویش قرار گرفت و آهسته گفت:

-تولدت مبارک یاشار

یاشار دست دراز کرد و دست آساره را به نرمی گرفت. اسپری شادی از دست آساره افتاد. یاشار با نگاهی عاشق چشم به چشمان آساره دوخت:

-سلام خانمی... این کار توئه مگه نه؟

آساره چشمانش را به علامت بله بست.

آساره با دیدن مجدد یاشار احساس کرد که بدخلقی چند روزه اش دلیلی غیر از دلتنگی برای یاشار نداشته است.

مادر و پدر آساره و مادر خودش به سمتش آمدند. رویش را بوسیدند و تولدش را تبریک گفتند.

دوستان یاشار یکی پس از دیگری به سمت یاشار آمدند و به او تبریک گفتند. در همین موقع زانیار رو به همه کرد:

- حالا یه سورپرایز دیگه هم واستون داریم.

بدون اینکه به کسی مجال دهد که از او سوالی بپرسد گفت:

- همین امشب ازدواج یاشار با خواهرم آساره رو هم اعلام میکنم

آساره با شنیدن اعلام ازدواجش از جانب زانیار نگاهی پر از بهت و خشم به صورت برادرش انداخت.

پدرش به سمتش آمد و دم گوشش گفت:


romangram.com | @romangram_com