#عروس_گیسو_بریده_پارت_120
-اگه تونستی تا قبل از هشت و نیم خودتو برسون
-ای به روی چشم
-کاری نداری؟
-مرسی عزیزم زنگ زدی... خوشحالم کردی
-خداحافظ
-خداحافظ
*****
حسابی خسته شده بود. از صبح یه لحظه هم استراحت نداشت. نگاهش به کت و شلوار طوسی یاشار که خطهای صورتی ظریف داشت با بلوز صورتی ملیحش افتاد که خانم یاوری با پیک فرستاده بود. طبق معمول برای پیدا کردن کراوات همرنگ کت و شلوار، به زانیار محتاج شده بود.
کت و دامن مشکی اش را که دور یقه و جیبهایش مادامهای نقره ای دوخته شده بود تنش کرد. موهایش را از پشت با حریر مشکی دم اسبی کرد و با برس به زیر حالت داد. کفشهای چرم مشکی ساده اش را به پا کرد و از پله های طبقه ی دوم که محل اتاق خوابها بود پایین آمد و به سالن پذیرایی رفت.
همه چیز مرتب بود. راحله از صبح به کمکش شتافته بود.
مهمانها یکی پس از دیگری می آمدند ولی خبری از یاشار نبود...
با ورود فرازد متین رنگ از رخسار راحله پرید. دستش را به سمت قلبش برد و با عجله به آشپزخانه رفت. آساره به دنبالش رفت.
راحله در آشپزخانه پشت به در و رو دیوار، دستهایش را جلوی صورتش گرفته بود و گریه میکرد.
آساره، راحله را به سمت خودش چرخاند و دستهایش را از روی صورتش برداشت:
-چرا گریه میکنی؟ مگه نمی خواستی ببینیش؟
راحله در حالیکه هق هق گریه میکرد گفت:
-وقت یاد بهونه گیریام و بی محلیام میفتم از خودم خجالت میکشم. اگه بهم توجه نکرد چی؟
آساره دستهای راحله را در دستهایش فشرد:
-عزیزم ... فرزاد متین خیلی احساساتی تر از این حرفاست. اون روحیه لطیفی داره. مطمئنم که اونقدر دلرحمه که تو رو خیلی وقت پیش بخشیده! بیا بریم بیرون
آساره سینی شربت را از خدمتکار گرفت و به دست راحله داد:
-تو ببر و بهش تعارف کن.
دستهای راحله از اضطراب میلرزیدند. آساره به پشت او زد:
-مقاوم باش دختر!
راحله سینی حاوی لیوان شربت را با گامهایی لرزان به طرف فرزاد برد.
فرزاد در حال بررسی پیامکهای موبایلش بود. با صدای پر بغض راحله که گفت" سلام فرزاد" سرش را بلند کرد و نگاهش به مسیر نگاه پر از غم و اندوه دختر جوان ختم شد.
راحله با دیدن صورت همسری که بارها و بارها با بچه بازیهای او کنار آمده بود و سعی در اثبات عشقش به او کرده بود، قطره ای اشک از چشمش بر روی گونه اش غلتید. سینی را روی میز جلوی فرزاد گذاشت و با عجله مسیر آمده را برگشت.
فرزاد که هنوز مات و مبهوت حضور راحله در آن مهمانی بود، به خودش که آمد با جای خالی راحله مواجه شد. چشم گرداند و راحله را دید که وارد آشپزخانه شد. به سرعت از جا بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت. آساره که تمام حواسش به آنها بود، جلوی فرزاد دوید و رخ در رخ او شد:
romangram.com | @romangram_com