#عروس_گیسو_بریده_پارت_119


-زانیار؟

-باشه... باشه... فردا شماره ی فرزاد متین رو بده. خودم هم با بابا صحبت میکنم تا به آقای اوصیاء بگه!

آساره به سمت زانیار خیز برداشت و دستش را دور گردن او انداخت:

-دوستت دارم داداشی

زانیار پوزخندی زد و گفت:

-از یه طرف میگه پسره رو نمیخوام از یه طرف واسش تو ویلا تولد میگیره! همه کاراش همینطوری در هم برهمه!

*****

با دستی لرزان شماره ی موبایل یاشار را گرفت. با خودش گفت:

-وااا... چرا دستت میلرزه؟ مگه بار اوله که داری شماره شو میگیری؟

به خودش جواب داد:

-همیشه به عنوان یه شاگرد شماره شو میگرفتم نه یک زن که با شوهرش کار داره!

زیر لب زمزمه کرد:

-شوهرش.. یعنی یاشار شوهره منه؟ شواهد که اینو میگن... ولی نه... من هنوز اونو درست و حسابی نشناختم. از روزی هم که رفته درسته چند بار زنگ زده و هرچی لاو بوده پشت گوشی ترکونده ولی اینا دلیل نمیشه... نه... نه... من هنوز زنش نیستم... ولی مرد عاشق پیشه ایه! اصلا به قیافه ش نمیخوره که تا این حد احساساتی باشه!

با سومین بوق، یاشار دکمه ی سبز را فشار داد:

-سلام خانمی... چه عجب یادی از ما کردی

آهسته پشت گوشی گفت:

-سلام... خوبی؟

-صدای تو رو که شنیدم خیلی خوب شدم

-کی میای تهران؟

-فردا عصر... چطور؟ چیزی شده؟

-نه... اتفاقی نیفتاده. خواستم بهت بگم میتونی فردا که به تهران برگشتی، مستقیم به این آدرسی که میگم بیای؟ آخه شب همه اونجاییم

- شما جون بخواه خانمی، کیه که رو حرف شما حرف بزنه؟

-لوس نکن خودتو...

-به جون خودت راست میگم... تو بگو تا سر قله ی قاف اگه من گفتم نه!

-پس یادداشت کن... رود هن...

-چشم خانمی انشا... 9 شب نشده خودمو میرسونم.


romangram.com | @romangram_com