#عروس_گیسو_بریده_پارت_117
آساره
زانیار در جعبه شیرینی را برداشت و جلوی یاشار گرفت:
-بفرمایید آقا داماد... مبارک باشه!
آساره از خشم لبهایش را میجوید. در برابر کار انجام شده قرار گرفته بود. پدرش گفته بود که بین او و یاشار صیغه محرمیت خوانده میشود تا آن دو در مدت زمان تعیین شده شناخت بیشتری نسبت به هم پیدا کنند ولی امروز که به محضر دوست پدرش آمدند مطابق خواست سهراب شایسته، آقای شاهسوند خطبه عقد را بین آساره و یاشار جاری کرد. تنها لطفی که پدرش در حقش کرد این بود که به محضر دار گفت تا مدتی اسم ها را وارد دفتر محضر و شناسنامه ها نکند. بدون شک پدرش خود رایی خود را از پدر بزرگش و او هم از سالار خان به ارث برده بود. کم کم داشت باور میکرد که گفته پدر بزرگش در مورد او که میگفت "تو کاملا شبیه مادر روناهی هستی"، صحت دارد.
خانم یاوری دستبند جواهر نشانی را از جعبه بیرون آورد و به سمت آساره آمد. دست آساره را گرفت:
-مبارکت باشه دخترم.
دستبند را به دست آساره بست. آساره مشغول تماشای نگینهای روی دستبند شد که صدای یاشار او را به خودش آورد:
-انگشتتو بده خانمی.
چشمش به حلقه ی جواهر نشان دست یاشار افتاد. اشک در چشمانش حلقه زد. قرارشان این نبود. پدرش خیلی خودخواهانه در این مورد تصمیم گرفته بود.
از محضر که خارج شدند رو به پدرش کرد و با بغض گفت:
-بابا... قرارمون این نبود!
پدرش دست آساره را گرفت و با ملایمت گفت:
-دخترم... منکه تحت هیچ شرایطی اجازه نمیدادم تو با یاشار بدون محرمیت در تماس باشی . وقتی که چیزی توی شناسنامه و دفتر محضر ثبت نشه، خطبه صیغه با عقد چه فرقی میکنه؟!
سهراب بدون اینکه منتظر جواب دخترش بشود به سمت همسرش و خانم یاوری رفت.
یاشار با زانیار خنده کنان از در محضر خارج شدند. یاشار به سمت پدر و مادر آساره رفت:
-اجازه میدید که دو ساعتی با آساره تنها باشیم؟
سهراب به پشت یاشار زد:
-برو پسرم... ما هم خانم یاوری رو به خونه مون میبریم. زود برگردید که شام خونه ی ما هستید
یاشار به سمت آساره رفت. آساره مات و مبهوت به رفتار صمیمی بین پدرش و یاشار نگاه میکرد. زیر لب گفت:
-دقیقا عین روناهی عروس شدی... هیچ اختیاری از خودت نداشتی!
یاشار روبرویش ایستاد و به چشمان قهو ه ای و نافذ آساره نگاه کرد. در عجب بود از بازی سرنوشت.
با لحنی مهربان گفت:
-از پدرت اجازه گرفتم تا با هم بریم و یه دوری بزنیم.
آساره بدون حرفی به دنبال یاشار راه افتاد. هرچه چشم میگرداند ماشین سوناتای یاشار نمیدید...
متعجب پرسید:
-پس ماشینت کو؟
romangram.com | @romangram_com