#عروس_گیسو_بریده_پارت_116

-دستمزد نمیخوام. بقدری سالار خان به من و بچه هام میرسه که من کلی بهش بدهکارم.

روناهی با چشمهای گرد شده به صغری نگاه کرد.

صغری ادامه داد:

-دوساله که پدر بچه ها زمین گیر شده. بنا بود. آهن روش افتاد. از همون موقع سرپا نشد. به سفارش سالار خان حاج ذاکر واسمون از میوه های باغ میاره. چند تا گوسفند هم بهمون داده که شوهرم با پروار کردن اونا و زاد و ولدشون خرجی خونه رو در میاره. خودم هم ارایشگری میکنم. خدا خیر بده شوهرتو. یه لقمه نون میخوریم هزار بار واسش دعا میکنیم. انشا... خیر از جوونیت ببینی روناهی خانم. خوشبخت بشی. تا هر موقع که اینجا بودی و کاری داشتی منو مثل خواهرت بدون. مدیونی اگه بهم نگی. سالار خان خیلی به گردن من و بچه هام حق داره!

با صدای بلند یا ا... گفتن حاج ذاکر از جلوی ساختمان، صغری چادرش را به سر کرد و با عجله خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد.

روناهی نگاهی به آینه ی مادرش انداخت. قیافه اش خیلی عوض شده بود. شبیه زنهای روسی شده بود که به روستا برای تفریح می آمدند. روسری اش را به سر کرد و به اتاق بزرگ رفت.

همزمان با وارد شدنش به اتاق بزرگ، سالار خان هم از در داخل تراس وارد اتاق شد. از شوهرش خجالت میکشید. روسری اش را جلوی صورتش کشید. زیر چشمی نگاهی به کت و شلوار و کروات شوهرش انداخت و ته دلش غنج رفت. آهسته سلام کرد و بدون اینکه منتظر جواب دادن سالار خان باشد از در دیگر از اتاق خارج شد و به طبقه پایین رفت تا به جواهر در آماده کردن شام کمک کند.

سینی چای به دست وارد اتاق شد. هنوز روسری اش روی صورتش بود. سینی چای را جلوی سالار خان گذاشت.

زیر چشمی نگاهی به سالار خان انداخت که لباس راحتی توی خانه پوشیده بود و روب دوشامبری به رنگهای سورمه ای و زرشکی به تن داشت.

سالار خان که متعجب از رفتارهای زنش شده بود گفت:

-بانو...

روناهی سر بلند نکرد. زیر لب گفت:

-بله

سالار خان بهت زده تر پرسید:

-با من قهری بانو؟ بلند کن سرتو ببینم!

سالار خان بدون اینکه مجال به روناهی دهد، روسری را از سر روناهی کشید و به کناری انداخت.

چشمش به موهای روناهی افتاد که با گیره مویی که همان روز در بازار خریده بودند، بالای سرش جمع شده بود.

چشمش از موها به سمت صورت زنش کشیده شد. نگاهش به ابروهای کمانی و صورت آرایش شده ی روناهی افتاد. در حالیکه سینی را با یک دستش به سمت دیگر هول میداد دست روناهی را گرفت و او را به سمت خودش کشید. چشم در چشم روناهی گفت:

-بانو ازم نخواه که از این لبای گلی بی خیال بگذرم...

چند ضربه به در خورد. سالار، عروسش را از خودش جدا کرد. روناهی با عجله دست انداخت و روسری اش را برداشت و از در دیگر به اتاق خوابشان رفت.

حاج ذاکر و بی بی جواهر در حالیکه سفره و مخلفات شام را در دست داشتند، وارد اتاق شدند.

روناهی نگاهی در آینه به خودش انداخت. رنگ گلی به اطراف لبهایش مالیده شده بود. با سرعت دور دهانش را پاک کرد و به اتاق بزرگ رفت. تا زمانیکه سفره ی شام جمع شد و با شوهرش برای خواب به اتاق رفتند، به صورت سالار خان نگاه نکرد.

سالار در اتاق خواب را بست و زنجیر قفلش را انداخت.

روناهی را از عقب در آغوش کشید و بیخ گوشش گفت:

-بانو... ازت میخوام پنج تا بچه برام بیاری. چهار تا پسر و آخری هم دختر. پسرها شبیه من و دخترمون شبیه خودت باشه.

آرام، آرام روناهی را به سمت تختخواب برد.

*****

romangram.com | @romangram_com