#عروس_گیسو_بریده_پارت_113
قبلا جورابها و لباسهایی به این مدل را دست زنان روستا دیده بود که با ذوق شوق نشان میدادند و میگفتند که شوهرانشان آنها را از شهر سوغات آورده اند.
لباسهایش را عوض کرد و جورابهایش را به پا کشید. روسری را بر سر گذاشت و به اتاقی که سالار خان در آنجا بود رفت.
نگاهش به لبهای به لبخند باز شده ی سالار خان افتاد که سبیل باریک پشت لبش مردانگی او را بیشتر به نمایش میگذاشت.
سالار خان سر تا پای روناهی را ورانداز کرد:
بیا بانو... بیا روی تشکچه بشین.
حاج ذاکر سبد میوه به دست و بی بی جواهر سینی چای به دست وارد اتاق شدند.
بی بی جواهر با دیدن روناهی در لباس زنهای شهری سینی چای را روی زمین گذاشت و به سمت پنجره رفت و سه ضربه به قاب چوبی پنجره زد:
-ماشاا... هزار ما شاا... انگار نه انگار که دختره ایله! انگاری تو شهر بزرگ شده! چقدر این لباسا بهت میاد مادر...
سالار خان با افتخار گفت:
-عروسم نیمه روسه بی بی جواهر!
*****
لباسهایی را که از بازار خریده بود داخل کمد لباس گذاشت. خوشحال بود که شوهرش او را مجبور به سر کردن چادر نکرده بود و به حجاب داشتن با روسری رضایت داده بود. بی بی جواهر پا به داخل اتاق گذاشت و با دیدن لباسها گفت:
-چه همه لباس خریدی خانم جان؟
روناهی لبخندی به روی جواهر زد:
-سالار خان مجبورم کرد.
بی بی جواهر لبه ی تخت نشست. در حالیکه زانوهایش را ماساژ میداد گفت:
-یه شب سالار خان آشفته به اینجا اومد. وقتی من و حاجی علت بهم ریختگیشو پرسیدیم گفت که دختر یکی از خان ها رو تو عروسی دوستش دیده که میرقصیده. هرکار میکنه صورت اون دختر از نظرش پاک نمیشه. از جوانمردی هم به دوره حالا که نارگل خاتون بیماره بساط عروسی راه بندازم. من و حاجی خیلی بهش گفتیم که نه خلاف شرعه و نه عرف که یه مرد وقتی زنش بیماره بره زن بگیره!
خیلی باهاش صحبت کردیم. از احمد هم رومون نمیشد که بپرسیم. اون هم نگفت که شما ازدواج کردید. شاید سالار خان خواسته خودش تو رو بیاره اینجا و به ما نشون بده! منکه زن اولشو ندیدم ولی از زیبایی تو معلومه که سالار خان خوش سلیقه ست.
روناهی یکی از جعبه ها را باز کرد. بی بی جواهر تا چشمش به لباسهای خواب سرخابی و نارنجی افتاد خنده ای کرد و گفت:
-مشخصه که دختر زرنگی هم هستی... خوب میکنی مادر... سالار مرد دنیا دیده ایه و دور و برش پر بوده از زنهای فارس و روس خوشگل. تا میتونی هوای شوهرتو داشته باش. مرد جماعت قلبش به یه نگاهی بنده! اگه با یه نگاه دلش بلرزه کارش تمومه!
از جا بلند شد و زیر لب غرغر کرد:
-این پا درد هم واسه من بلا شده. نمیتونم قدم از قدم بردارم.
روناهی در حالیکه لباس خوابها را در کمد میگذاشت گفت:
-حکیم هم رفتی؟
-رفتم مادر ولی افاقه نکرده... بدتر شده ولی بهتر نشده!
روناهی به سمت جواهر چرخید:
romangram.com | @romangram_com