#عروس_گیسو_بریده_پارت_112
نگاه پر از عشق روناهی به سمت شوهرش کشیده شد. سالار خان نگاهی سرتاسر پر مهر به زنش کرد و رو به زن گفت:
-بی بی جواهر میخوای ما رو تا نماز شام دم در نگه داری؟
بی بی خنده ی فلفل نمکی ای کرد و رو به روناهی گفت:
-بریم مادر... بریم تو
سالار خان همگام با همسرش وارد خانه شد. چشم روناهی به باغ بزرگی افتاد که مسیری سنگفرش شده به ساختمانی در انتهای باغ وصل میشد. باغ پر بود از درختهای گلابی و سیب...
پا که روی سنگفرش گذاشت سالار خان آهسته دم گوشش گفت:
-به خونه ت خوش اومدی بانو...
روناهی با چشمانی گرد شده خیره ی لبهای سالار خان شد.
سالار لبخندی زد:
-بانو اینجا خونه ی منه... اون ماشین هم مال منه... ولی کسی غیر از تو و احمد خبر نداره!
روناهی کشیده زیر لب گفت:
-نارگل خدا بیامرز ... دخترا... ماه بانو
سالار در جوابش گفت:
-هیچکی بانو... تو اولین نفری هستی که از وجود این خونه در شهر مطلع میشی. تو هم به کسی نگو... با توجه به موقعیتم و روابطم با دولتیها باید یه سر پناهی واسه خودم داشته باشم تا بعضی مواقع پذیرای اونا بشم. از موقعیت و غرورم به دور بود که وقتی میام شهر بی جا و مکان باشم.
به ساختمان اصلی رسیده بودند. یک بنای دو طبقه با دیواری به رنگ سفید. یک تراس سرتاسری در طبقه ی بالا قرار داشت که روی نرده ی آهنی جلوی آن حلقه هایی نصب شده بود و درون حلقه های گلدانهای گل شمعدانی گذاشته شده بودند. جواهر که پشت سر سالار و روناهی بود خودش را به جلوی پله هایی که در گوشه ی ساختمان قرار داشت رساند:
-بفرمایید سالار خان... بفرمایید خانم. تا شما بالا برید من هم چای میارم
سالار خان جلوتر از روناهی به طبقه بالا رفت. روناهی مجذوب زیبایی باغ و خانه شده بود. در تراس سه در دیده میشد.
سالار خان در یکی از اتاقها را باز کرد. روناهی پا که به داخل اتاق گذاشت، چشمش به یک تخت بزرگی افتاد که وسط اتاق گذاشته شده بود و از بالای آن پشه بندی وصل بود. در کنار تخت یک کمد بزرگ هم قرار داشت. دری هم در دیوار سمت دیگر بود که به اتاق دیگر باز میشد.
پدرش حسام بیگ در روستا روی تخت میخوابید. تختش از چوب گردوی باغشان درست شده بود ولی بقیه روی زمین می خوابیدند.
سالار رو به روناهی گفت:
-خوشت میاد بانو؟ چند روز پیش به احمد گفتم بخره و قبل از اومدن ما بیاردشون اینجا!
سالار خان به سمت روناهی آمد... دست برد و چنگه ی پول سرش را باز کرد و روی تخت گذاشت:
-بانو... دستور دادم بی بی جواهر چند دست لباس برات بخره و تو کمد بذاره. اینجا لباس کرمانجی نپوش. مردم اینجا این لباسا رو ندیدن. ممکنه اذیت بشی! دوست دارم مثل خانمهای شهری باشی. طبق قولم، خستگیمونو که گرفتیم با هم میریم و به سلیقه ی خودت واست لباس میخرم.
سالار خان به سمت در درون اتاق رفت و آن را باز کرد. در به اتاق دیگری راه داشت. قبل از خروج گفت:
-تو اتاق منتظرتم بانو...
روناهی در کمد لباس را باز کرد. چند تا بلوز و دامن به چوب رختی آویزان بود. دست برد و یکی را که رنگ سنگین تری داشت برداشت.
بلوز و دامن را تنش کرد. یکطرف کمد طبقه بندی شده بود. چند بسته کوچک هم در آنجا بود. نگاهی به انها انداخت. دوتا روسری و چند جفت جوراب بلند بودند.
romangram.com | @romangram_com