#عروس_گیسو_بریده_پارت_111
در همین موقع وسیله ی متحرکی به آنها نزدیک شد. روناهی برای اولین بار بود که اتومبیل میدید. برادرها و پدرش به شهر رفته بودند ولی هیچگاه او را با خود به شهر نبرده بودند. تعاریفی هم از مردهای ایل در مورد یک وسیله به نام اتومبیل که افراد و بار را جابجا میکند شنیده بود ولی هیچگاه نتوانسته بود در ذهنش تصویری از شکل آن داشته باشد.
چشمانش گرد شده بودند. سالار خان دستش را گرفت و با دیدن قیافه ی بهت زده زنش، خنده ای سر داد :
-اتومبیله... از اینجا باید با اون بریم شهر.
ماشین جلوی پایشان نگه داشت. مردی میانسال از آن پیاده شد و رو به سالار خان آمد:
-سلام سالار خان. مشتاق دیدار
سالار خان آغوش گشود. سلام حاج ذاکر... باز هم زحمت ما به دوش شما افتاد
-این چه حرفیه سالار خان. چند روز قبل که احمد به شهر اومد و خبر فوت همسرت نارگل خاتون رو داد من و بی بی جواهر خیلی ناراحت شدیم. رومون سیاه که نتونستیم بیایم ایل.
-دشمنت رو سیاه باشه! همینکه تو شهر هوای همه چیزو دارید من ممنون شما هستم.
-مال و اموال خودته سالار خان. ما هم به سایه سر شما به یه نونی میرسیم.
حاج ذاکر نگاهی به روناهی انداخت.
سالار با لبخند گفت:
- عروسمه حاج ذاکر همون که واست تعریفش کرده بودم.
حاج ذاکر رو به روناهی گفت:
-تبریک میگم خانم. انشا... پا به پای هم پیر بشید. قدر این سالار ما رو بدونید خیلی خاطرتونو میخواد. یه مرد واقعیه به مولا!
سالار خان روی صندلی جلوی ماشین نشست. حاج ذاکر در عقب را برای روناهی باز کرد:
- بفرمایید خانم.
هیجان بر وجود روناهی به دلیل سوار شدن به وسیله ای که برای اولین بار میدید، چیره شده بود. دوست داشت تمام راه چشم از جاده برندارد. کمی احساس تهوع و دل آشوبه داشت. سرش را که بر صندلی ماشین گذاشت، خوابش برد.
با تکانهای سالار خان که میگفت" رسیدیم بانو بیدار شو " چشم از هم گشود.
در جایی خیلی متفاوت از روستای خودشان بودند.
داخل یک کوچه بودند که روی هم رفته سه در چوبی در آنجا به چشم میخورد.
ساختمانی دیده نمیشد. انگار بناها در خلف بودند.
از ماشین پیاده شد. خانمی میانسال به دم در آمد. لباسش با لباس روسهایی که به روستایشان می آمدند متفاوت بود. یه پیراهن گلدار دور کمر کش. با شلوار پارچه ای مشکی و یک روسری سبز که دو طرفش را زیر گلو با سنجاق بهم وصل کرده بود.
یک جا اسپندی در دست داشت که بوی خوش اسپند نیمه سوخته فضا را پر میکرد.
زن به سمت روناهی آمد. نگاهی به چهره اش کرد. یک لحظه در چشمان روناهی خیره شد.
روی پنجه پایش ایستاد و جا اسپندی را دور سر روناهی چرخاند و بلند گفت:
- لا حول ولا قوة الا بالله... بترکه چشم حسود... کور بشه چشم حسود... بیخود نیست که سالار خان دل و دین باخته بود
romangram.com | @romangram_com