#عروس_گیسو_بریده_پارت_110

در دل برای هزارمین بار از خداوند به خاطر وجود سالار خان شکرگزاری کرد. دیگری بردند.

آهسته گفت:

-آکو خان به تعزیه نیومده بود؟

سالار زیر لب گفت:

-بیمار بود. فرستاده هاش اومدن.

ماه بانو و روناهی به چادر دیگری هدایت شدند. زنهای آکو خان و خدمه تمام تلاششان را میکردند که تا از همسر و خواهر سیاستمدارترین رییس ایل کرمانج به بهترین نحو پذیرایی کنند.

بعد از شام یکی از همسران آکو خان به چادر آمد و گفت:

-بانو روناهی... سالار خان بیرون منتظره که برید.

پا که از چادر بیرون گذاشت چشمش به صورت اصلاح شده ی شوهرش افتاد. همان سالار خان کنار آبگیر... مغرور و با جبروت.

سوار بر اسبش شد و به همراه شوهر و همراهیانش به سمت ایل راه افتاد.

سالار اسبش را به روناهی نزدیک کرد و سرش را به سمت روناهی کشاند:

-بانو ...

روناهی در حالیکه افسار اسبش را میکشید تا جلوتر از شوهرش نیفتد گفت:

-بله سالار خان

سالار خنده شیطنت باری بر لب نشاند:

-امشب که خسته نیستی؟

عرق شرم بر پیشانی روناهی نشست و احساس گرمای مطبوعی در صورتش کرد. سرش را به زیر انداخت

سالار قهقه ای زد:

-امان از شرم تو بانو...

*****

سالار خان رو به روناهی که سوار بر اسب بود کرد:

- پیاده شو بانو

روناهی از اسبش پیاده شد. اول جاده ی ورودی به یک روستا بودند. نگاهی به دور و بر انداخت. فقط باغهای انگور به چشم میخورد.

سالار خان اسبها را به دست احمد سپرد:

-احمد جان اسبا رو ببر خونه ی حسن و بگو تا یه هفته مراقبشون باشه!

سالار رو به روناهی گفت:

-حسن پسر عمه منه! با زن و بچه ش اینجا زندگی میکنه. موقعیکه برگشتیم، میریم خونه شون!

romangram.com | @romangram_com