#عروس_گیسو_بریده_پارت_109


-امشب اصلاحشون میکنم... تو مراسم ریش تراشی که آکو خان برامون گرفته!

روناهی حرفی نزد و سر بر شانه ی همسرش گذاشت. قطره اشکی از شادی بر شانه ی سالار چکید.

سالار دست به پشت روناهی انداخت:

-حاضرم قسم بخورم که تنها مالک قلبم تو هستی!

*****

روناهی لباس کرمانجی مادرش را به تن کرد. دستبند و بازوبندهای نقره را به دستا نش بست. چند تکه نقره ی لوزی شکل را که روی آن با نگینهای عقیق قرمز تزیین شده بود به دوسر کتش وصل کرد. از چادر پا بیرون گذاشت. سالار خان سوار بر اسب منتظرش بود. سالار با دیدن زیبایی و صلابت همسرش غروری وصف ناپذیر در دلش احساس کرد. بادی به غبغب انداخت و گفت:

-بانو با احتیاط سوار اسبت شو

فاصله ایل آکو خان و سالار خان زیاد نبود.

زمانیکه به همراه احمد، ماه بانو و بزرگان ایل به چادرهای آکو خان رسیدند، آکو خان و چند تن از بزرگان برای استقبال از مهمانها به سمت اسب سالار خان و همراهانش آمدند.

همگی از اسبها پیاده شدند. سالار خان رو به روناهی گفت:

-بانو تا نگفتم از کنار من جایی نرو

مرد میانسالی شاید بین 55 تا 60 سال به سمت سالار خان آمد و با صدای بلند گفت:

-خوش آمدی سالار خان. احوالت چطوره؟

سالار بلندتر گفت:

-سلام آکو خان

روناهی با دیدن آکو خان زیر لب گفت:

-یعنی برادرای من تا این حد بی رحم بودن؟

مرد نگاه خریداری به سر تا پای روناهی انداخت که حس ناخوشایندی بر وجود دخترک سایه افکند. سالار خان که متوجه نگاه بیشرمانه آکو خان شد دست به دور شانه ی روناهی انداخت و با صدای بلند گفت:

-خوبم آکو خان... به همراه سوگلیم بانو روناهی اومدم.

سالار خان خوب میدانست چگونه باید برتری خود را به رخ رقیبش بکشد.

همراه کردن روناهی با خودش معانیه بسیاری داشت و اینکه این زن از این به بعد ناموس من است، مبادا در موردش حرفی بزنی و یا در ذهنت چیزی را یاد آوری کنی! هرچه بوده مربوط به گذشته بوده... روناهی تنها همسر و عزیزترین فرد برای سالار است.

آکو خان چشمهایش را از روناهی گرفت. به سالار نزدیک شد و با دست به پشت سالار زد:

-مبارکت باشه سالار!

زنهای آکو خان یکی پس از دیگری به سمت روناهی و ماه بانو می آمدند و تسلیت میگفتند.

روناهی با دیدن 3 زن جوان آکو خان در دل گفت:

-منکه تو رو بخشیدم یار محمد ولی شرم به تو که میخواستی خواهرتو دو دستی پیشکش این کفتار پیر کنی!


romangram.com | @romangram_com