#عروس_گیسو_بریده_پارت_108

روناهی با تمام خستگی که در وجودش داشت، درمقابل خواسته ی همسرش اخم به ابرو نیاورد. وقتی حمام کردن سالار خان به پایان رسید، روناهی رو به او گفت:

-دیگه با من کاری نداری؟ میخوام سطلا رو ببرم.

سالار خان با نگاهی که پر بود از سپاس جواب داد:

-ممنونم بانو... شما برو استراحت کن

سطل های خالی آب را به پشت چادر حمام برد و از آنجا به چادرش رفت. نگاهی به لباسهای تیره اش که مخصوص عزا بود انداخت و زیر لب گفت:

-عروس گیسو بریده ی سیاه پوش

از توصیفش خنده اش گرفت. سر بر بالین نهاد و خیلی زود فرشتگان خواب او را در آغوش کشیدند.

تازه خوابش برده بود که گرمای دستی را احساس کرد. چشمانش را نیمه باز کرد. سالار خان روی تشکی که در کنار رختخوابش بود دراز کشیده و دست روناهی را در دستش گرفته بود.

*****

چهل روز عزاداری و پذیرایی از مهمانها که از دور و نزدیک می آمدند روناهی را خسته و ضعیف کرده بود. در تمام این مدت علاوه بر مهمان نوازی سعی میکرد که در خدمت همسرش باشد و به دل دختران داغدار شوهرش برسد.

در این مدت توانسته بود محبوبیت خاصی بین مردم ایل سالار خان کسب کند و خودش را به عنوان همسر مورد توجه رییس ایل به ثبت برساند.

آخرین گروه مهمانها را مشایعت کرد. در حالیکه مچ دستهایش را می مالید به چادرش برگشت. دست به در چادر برد و آن را کنار زد تا داخل شود. با صدای سالار خان که میگفت"خسته نباشی بانو" چرخید. سالار خان به فاصله کمی از او بود. او هم تکیده شده بود و ریش بلند شده بر صورتش، چهره اش را عوض کرده بود.

لبخندی زد:

-کاری نکردم وظیفه بوده

هر دو با هم به داخل چادر رفتند. به محض اینکه پا بر روی فرشهای پهن شده در چادر گذاشتند، سالار خان دست دراز کرد و مچ دست روناهی که چند قدم از او جلوتر بود گرفت. روناهی به سمت شوهرش چرخید.

سالار خان روناهی را به سمت خودش کشید.

دست به چنگک پول روی سرش برد و آرام پولها را در مسیر خلاف دوخته شدنشان حرکت داد. صدای جرینگ جرینگ پولها سکوت بین دو دلداده خسته از عزا را شکست.

روناهی به چشمان طوسی و نافذ شوهرش نگاهی انداخت. با تمام وجودش این مرد را میپرستید و چقدر عشقی که به سالار داشت متفاوت بود با هوس داشتن خداداد در کنار خود!

سالار چنگک پول را از سر روناهی گشود و چنگگ با صدای بهم خوردن پولها به روی زمین افتاد.

گره ی شال همسرش را از گوشه ی صورتش باز کرد. شال تیره رنگ از روی سرش افتاد.

دستش را از کنار صورت روناهی به داخل موهای بسته شده اش برد و مهربان گفت:

-ممنونم بانو که با وجود تازه عروس بودنت تا چهل روز عزا نگه داشتی... ممنونم که این چهل روز خواب و خوراک رو به خودت حروم کردی تا عزت و حرمت شوهرت پیش مهمونا حفظ بشه... ممنونم که در کنارم بودی و با تمام خستگی که داشتی روی خواسته های شوهرت حرفی نزدی... ممنونم بانو روناهی!

امشب آکو خان من و بزرگای ایل رو دعوت کرده تا از عزا درمون بیاره. میخوام تو هم در کنارم باشی. به ماه بانو هم میگم بیاد تا تنها نباشی.

بانو ازت میخوام لباس عزا رو از تن دخترا در بیاری. ازت میخوام که به زنهای ایل بگی که لباس عزاشونو در بیارن... من راضی نبودم که چهل روز عزا نگه دارن خودت دیدی که بعد ختم مراسم هفتم اعلام کردم که لباساشونو عوض کنن ولی قبول نکردن! خودت هم لباس عزاتو در آر نمیخوام امشب با لباس سیاه به ایل آکوخان بریم. عروس سالار باید مثل عروس به هر جایی قدم بذاره! چند روز دیگه که از امور ایل فارغ شدم با هم میریم شهر... برات نگین میخرم که گوشه بینیت بذاری. همه باید بدونن که تو عروس سالاری... چند روز تو شهر هستیم و استراحت میکنیم.

روناهی در تمام این مدت چشم بر دهان همسرش دوخته بود و مالامال از شعف میشد که توانسته است رضایت سالار خان را جلب کند.

روناهی دست دراز کرد و بر ریش سیاه همسرش کشید.

سالار لبخند بر لب گفت:

romangram.com | @romangram_com