#عروس_گیسو_بریده_پارت_107
به خودش جواب داد:
-اونم امروز خیلی خسته شده
تشکش را پهن کرد. تشک اضافه را هم در کنار تشکش انداخت. خوشحال بود که از امشب سالار خان تنها جایی که برای خواب انتخاب خواهد کرد کنار اوست.
هنوز چشمانش گرم نشده بود که با حرکت نوازشگرانه دستی به روی صورتش، چشمانش را باز کرد. سالار خان روی دو پا بالای سرش نشسته بود
چشمانش پف کرده و قرمز بودند. شکی نبود که سالار خان در جای خلوتی، دور از چشم همه برای همسرش گریسته بود. همسری که 15 سال از خاطرات زندگی اش را با او بود.
روناهی سر جایش نشست.
سالار خان با صدای گرفته ای گفت:
-بانو... میای کمکم کنی تا حمام کنم. خاک و عرق پشتمو عرق سوز کرده!
اگه حمام نرم تا صبح زخم میشه.
روناهی بدون حرفی با عجله از جا بلند شد. علیرغم کمر دردش، اخم به ابرو نیاورد. سالار خان از چادر خارج شد. روناهی با عجله لباسش را عوض کرد و به چادر خدمه رفت. بالای سر آهو نشست و او را بیدار کرد:
-آهو ... آهو
آهو چشم گشود و متعجب از حضور روناهی در جایش نشست:
-بله خانم جان؟
-آب گرم هست؟
-بله خانم جان... دو دیگ آب گرم داریم برای دم کردن برنج بار گذاشته بودیم که استفاده نشد
-پاشو لباستو بپوش و کمکم کن که با هم آبا رو به چادر حمام کردن ببریم. سالار خان میخواد حمام کنه!
آهو با چشمان گرد شده گفت:
-اینوقت شب؟
روناهی اخمی به صورت آهو کرد:
-ندیدی از صبح درگیر خاکسپاری نارگل خاتون و پذیرایی از مهمونا بود؟ پاشو فضولی نکن!
با کمک آهو سطلهای آب گرم به پشت در چادر برده شد. روناهی رو به آهو گفت:
-برو بخواب خودم هستم
آهو خوشحال از آزاد شدنش همچون غزالی به سمت چادر خدمه دوید. سالار خان مشغول شستن خودش شد و روناهی با آبگردان به رویش آب میریخت. صابون را به سمت روناهی دراز کرد:
-بانو پشتمو میکشی؟
روناهی نگاهی به صابون و نگاهی به سالار خان انداخت. یاد حمام کردن سالار کنار آبگیر افتاد. با دو دلی دستش را دراز کرد. سالار خان که ذهن زنش را خوانده بود لبخندی بر چهره ی خسته اش نشاند:
-اون موقع فرق میکرد بانو... بگیر بانو روناهی... با دستت هم پشتمو ماساژ بده!
romangram.com | @romangram_com