#عروس_گیسو_بریده_پارت_106

نارگل با عزت کامل در قبرستان کوچکی که کمی دور تر از ایل برای مردگان در کوهستان هموار شده بود، دفن شد. امکان بردن او به روستا نبود.

نهار هرچند دیر ولی به مهمانها داده شد. تعدادی از مهمانهای ایلهای نزدیک به چادرهایشان برگشتند و آنها که از مسیر دورتری آمده بودند ماندند. هنوز غروب نشده بود. روناهی در حال دستور دادن به خدمه برای تهیه شام شب بود. سالار خان از پشت چادر داد زد:

بانو... بانو... بیا! حسام بیگ و همراهانش اومدن!

روناهی با عجله از چادر خارج شد. دو دستش را به کمرش برد و کمی خودش را به عقب خم کرد. چشمان سالار خان به سمت همسرش کشیده شد:

-خسته شدی بانو... شرمنده! تو نیاز به استراحت داشتی.

روناهی لبخندی به وسعت عشق پا گرفته در وجودش به همسرش زد:

-شما که کنارم باشید من حالم خوبه!

با عجله به سمت اسب سواران رفت که به چادر ها نزدیک شده بودند. لبخندی در اوج غم بر لبان سالار خان نقش بست.

نارگل هم همسرش بود ولی عشقش به روناهی ناب و بی همتا بود. جوانی بیش نبود که به اصرار پدرش با نارگل ازدواج کرد. در سن 19 سالگی پدر شد. نه معنی عشق را چشیده بود و نه مهر پدر شدن را درک میکرد. به بیست سال نرسیده امورات ایل به دستش افتاد و سالها درگیر رفع مشکلات مردمش بود. نارگل زنش بود، گلاره و گلان دخترانش! به خودش که آمد کمبود عشق را در وجودش حس کرد... چیزی که با دیدن روناهی طعمش را چشید. خدا را شاکر شد از وجود همسرش! با قدمهای بلند به سمت مسافران از راه رسیده رفت.

حسام بیگ، یار محمد و ابراهیم به همراه گل اندام با دو تن از بزرگان ایل آمده بودند. حسام بیگ روناهی را در آغوش کشید و بوسه ای بر پیشانی اش زد:

-دلتنگت بودم دخترم ولی بیماری اجازه نداد که تو و شوهرت رو دعوت کنم. انشا... چهلم نارگل خاتون تموم شد دعوت میشید. روناهی سر بر سینه ی پدر گذاشت. چقدر دلتنگ پدرش بود!

با صدای گرفته ای گفت:

-خوش اومدید...

گل اندام روناهی را در آغوش کشید:

-چطوری عزیزکم؟ آبی زیر پوستت رفته و زیبا شدی!

نگاه روناهی به برادرانش افتاد. برادرانی که روزی چشم دیدنش را نداشتند. برادری که موهای بلند او را با خنجر برید و به بادهای کوهستان هدیه کرد. در آن لحظه دلیلی برای بی محلی و یا انتقام نمیدید چون همه آن مسائل دست به دست هم دادند که در کنار سیاستمدارترین و با جذبه ترین مرد ایل کرمانج، سالار خان باشد!

به سمت برادرانش رفت و دست از هم گشود تا آنها را در آغوش بکشد. روناهی به سمت یار محمد رفت و دستش را دور گردن برادرش انداخت:

-خوش اومدی یار محمد.

یار محمد با دیدن محبت بی شائبه روناهی شرمنده از رفتارش با خواهرش شد. او را در بغلش فشرد و زیر گوشش گفت:

-حلالم کن خواهر.

یار محمد، روناهی را از خودش جدا کرد و به سمت سالار خان رفت تا تسلیت بگوید

روناهی ابراهیم را هم در بغل گرفت.

نم اشک چشمان هر دو برادر را تر کرده بود. شرمسار بودند از رفتارهایی که در حق خواهرشان داشتند.

*****

شب از نیمه گذشته بود. مهمانها در چادرهای بزرگان ایل جا داده شده بودند. پدر و برادرانش را به چادر ماه بانو برده بود تا استراحت کنند! شالش را از سرش برداشت. پیراهن بلند راحتی را به تن کرد. تمام بدنش درد میکرد. بدنش خسته و کوفته شده بود.

با خودش گفت :

-چه خوب بود که آهو الان منو ماساژ میداد

romangram.com | @romangram_com