#عروس_گیسو_بریده_پارت_105
-در این مدت محرمیت میتونی شناخت بیشتری روی آقای دکتر پیدا کنی! این محرمیت صرفا به خاطر شناخت بیشتر تو انجام میشه وگرنه حتما عقد محضری میشدید!
***********
خاطرات روناهی
روناهی با شنیدن خبر فوت نارگل لحظه ای مات و مبهوت به سالار نگاه کرد. سالار خان ادامه داد:
-میدونم بانو اذیتی ولی چاره ای نیست باید بریم.
در کمتر از نیم ساعت روناهی وسایل را جمع کرد و با چشمانی اشکی به همراه شوهرش و احمد به سمت چادرهای ایل تاختند.
زمانیکه به ایل رسیدند. تعداد زیادی از مردم دم در چادر نارگل خاتون جمع شده بودند و ضجه میزدند. با دیدن سالار خان گریه کنان به سمت اسبش روانه شدند. سالار خان به سرعت از اسب پیاده شد و دوان دوان به سمت چادر نارگل راهی شد.
مردم یکی یکی به او تسلیت میگفتند. گلاره و گلان با دیدن پدر در آستانه ی در چادر مادرشان از کنار جسد مادر بلند شدند و خودشان را در آغوش سالار خان انداختند. سالار خان در حالیکه سر هر دو را به سینه میفشرد میگفت:
-میدونم واستون سخته! غم بی مادری کم دردی نیست. ولی ازتون میخوام آبرو داری کنید و از مهمونایی که از دور و نزدیک واسه مراسم تعزیه مادرتون میان پذیرایی کنید...
روناهی پا به چادر نارگل گذاشت. به سمت دخترها رفت. سالار خان دخترانش را از خودش جدا کرد و رو به روناهی گفت:
-بانو این دوتا گلم رو به شما میسپرم
سالار به سمت نارگل رفت. پارچه ی سفیدی به روی نارگل خاتون کشیده شده بود. سالار خان نتوانست پارچه را کنار بزد. با سرعت از چادر خارج شد. گریه دختران داغدار که در آغوش روناهی بودند داغ تازه ای بر دل عروس قصه ما میگذاشت.
ماه بانو ضجه زنان وارد چادر شد. صورتش گل انداخته بود و خیسی پایین دامنش حکایت از این داشت که او هم در ایل نبوده است.
دخترهای برادرش را در آغوش گرفت و ضجه میزد:
- کاش قلم پاهام میشکست و نارگل رو ترک نمیکردم. دیدی همین یه روزی که من نبودم نتونستید ازش خوب نگهداری کنید!
مردم دسته دسته از ایلهای دور و نزدیک می آمدند و طبق رسم و رسومشان چای، برنج، گوسفند و ... برای صاحب عزا می آوردند. روناهی از چادر خارج شد. سالار خان با قدمهای بلند به سمتش آمد.
نگاهش تر بود ولی غرورش به اندازه ای بود که خیسی را در لبه ی چشمانش نگه دارد. خواهشمندانه به روناهی گفت:
-بانو... خواهرم به تنهایی نمیتونه از پس مهمونا بربیاد. هنوز دو سومشون خبر ندارن. تا شب اینجا جای سوزن انداختن نیست. میخوام در مجلس مادر دخترا آبرو داری کنی!
صدایش خش دار و گرفته بود.
دست دراز کرد و دست روناهی را گرفت:
-ممنون که هستی!
قلب روناهی با غمی که داشت پر شد از نور عشق به همسرش... همسری که حتی در این لحظه نگفت در مرگ همسرم آبروداری کنی و گفت در مرگ مادر دخترها!
مهمانهای زن به چادر نارگل و ماه بانو راهنمایی میشدند. روناهی رو به ماه بانو گفت:
-جسد رو کجا بشوریم؟
ماه بانو در حالیکه هق هق میکرد گفت:
-یه چادر دورتر دارن علم میکنن. چیزی نمونده. خدمه دارن آب گرم میکنن. من خودم با زن شیخ ایل واسه شستنش میرم. تو هوای مهمونا رو داشته باش.
romangram.com | @romangram_com