#عروس_گیسو_بریده_پارت_104

-خب؟ حالا چی میگی؟ قبوله؟

آساره لحظه ای با خودش فکر کرد. از نظرموقعیت اجتماعی و مالی یاشار چیزی کم نداشت. در مدتی هم که یاشار استادش بود چیزی دال بر سبکی و بی بندو باری از یاشار ندیده بود. شاید اگر جریانات مربوط به شهاب و الهام و ترس از بی آبرو شدنش در این میان نبود، آساره بدون تردید پیشنهاد ازدواج یاشار را میپذیرفت.

گرمای دستی را حس کرد. نگاهی به دستش انداخت که بین دو دست یاشار اسیر شده بود

صدای مردانه ی یاشاردر گوشش پیچید:

-رو حرفم حساب کن! یاشار تا حالا حرفش دو تا نشده!

یاشار دست آساره را به سمت دهانش برد. بوسه ای بر پشت دست آساره زد:

-نمیذارم که آب تو دلت تکون بخوره... بهم اعتماد کن!

آساره دستش را از بین دستهای یاشار بیرون کشید و سر به زیر انداخت:

-نیاز دارم شما رو بیشتر بشناسم.

یاشار از روی تخت بلند شد:

-بریم... بزرگترا خیلی وقته منتظرن

هردو با هم وارد سالن پذیرایی شدند. پدر و مادر آساره نگاهی به چشمان گریه کرده ی دخترشان انداختند. هر دو دلشان برای بیگناهی آساره سوخت. سهراب پدر آساره با صحبتهایی که با یاشار داشت متوجه شده بود که یاشار فرد مناسبی برای ازدواج با آساره میباشد ولی میدانست اگر به آساره تقاضای یاشار را بگوید دخترش تحت هیچ شرایطی به حضور یاشارو مادرش به عنوان خواستگار در منزل رضایت نخواهد داد...

با ورود یاشار و آساره، سهراب رو به آساره کرد و با لحن گرم پدرانه ای گفت:

-حالا تصمیمت چیه دخترم؟

آساره نگاهی به چشمان موافق مادرش کرد. نگاهش را به زانیار دوخت. زانیار با تکان سر رضایتش را اعلام کرد. مجددا به صورت پدرش نگاه انداخت:

-لازمه بیشتر با آقای دکتر یاوری آشنا بشم

همه دست زدند. مادر یاشار از جا بلند شد و آساره را در آغوش گرفت. به سمت کیفش رفت و یک گردنبند از داخل جعبه ای مخملی در آورد. یک پلاک سنگین طلا سفید با زنجیرش بود که رویش کلمه ی ستاره با طلای زرد بطور برجسته حک شده بود. گردن بند را به گردن آساره انداخت:

-مبارکت باشه دخترم. اولین هدیه ی یاشار به توئه... خودش طرح ساختشو داده.

آساره نگاهی به صورت یاشار کرد. یاشار پر مهرترین نگاهش را به آساره هدیه داد:

-مبارکت باشه

مادر و پدر آساره از یاشار و مادرش تشکر کردند. زانیار ظرف شیرینی را برداشت و به همه تعارف کرد. آخرین نفر آساره بود که شیرینی را برداشت. زانیار سرش را جلوی گوش آساره برد:

-میدونستم. فقط خودش میتونه راضیت کنه...

آساره در بهت بود. او به پدرش گفته بود که نیاز به آشنایی بیشتری با یاشار دارد ولی همه این جمله ی او را به حساب جواب مثبت گذاشته بودند. سهراب بر خلاف میل باطنی آساره گفت:

-هرچه زودتر باید محرمیت انجام بشه!

آساره اعتراض کرد:

-بابا... من گفتم میخوام آقای دکتر رو بیشتر بشناسم. فکر کنم همه این حرف منو به حساب جواب مثبت تلقی کردید؟!

پدرش خیلی جدی گفت:

romangram.com | @romangram_com