#عروس_گیسو_بریده_پارت_103


-چرا اومدی؟

یاشار مجددا سر آساره را بالا گرفت و جدی گفت:

-واسه دلم اومدم.

آساره با چشمانی از حدقه در آمده به یاشار خیره شد.

یاشار لب به سخن گشود:

-خیلی وقته که فقط شاگردم نیستی... نمیدونم کی بهت علاقمند شدم ولی همینقدر بدون که عشقم به تو هوا و هوس نیست. تمام مدتی که با من روی پروژه ت کار میکردی مواظب بودم که نگاهم رنگ هوا و هوس نگیره و رفتارم سوءتفاهمی ایجاد نکنه!

زانیار از علاقه م به تو خبر داشت. خودم بهش گفته بودم. بعد از تموم شدن پروژه ازش خواستم که از پدر و مادرت اجازه بگیره و واسه خواستگاری از تو بیایم. پدرت ازم خواست که قبل از اومدن به خونه تون خصوصی ببینمش و باهام صحبت کنه. به هر حال با اتفاقاتی که من و تو ناخواسته درگیرش بودیم حق داشت نگران باشه و منو از نزدیک ببینه و به صحت گفته هام مطمئن بشه!

چند روز قبل حضوری پیش بابات رفتم و همه چی رو از سیر تا پیاز براش گفتم. امروز هم با اجازه ی خونواده ت اینجاییم. زانیار گفته بود که تو از این خواستگاری بیخبری... بهش اصرار کردم که تو رو در جریان بذاره ولی اون گفت مامان و بابات صلاح ندونستن.

ببین آساره من الان که اینجا نشستم یاشار یاوری استادت نیستم... کسی نیستم که یه زمانی ناخواسته باعث بهم خوردن زندگیت شد. من الان یه مرد هستم که عاشق یه دختر شدم و دارم ازش خواستگاری میکنم و ازش میخوام بقیه مسیر زندگیمو کنارم باشه و دست به دست هم آینده مونو بسازیم!

آساره با چشمهای نمدارش به یاشار خیره شد. یاشار طبق معمول با درایت تمام و به طور کاملا واضح با آساره صحبت کرده بود. بلاغت و شیوایی کلام یاشار چیزی نبود که آساره در آن لحظه به آن پی ببرد بلکه همیشه یاشار را به خاطر ادب و فصیح بودن کلامش ستوده بود!

جای هیچ بحث و جدلی نبود. آساره باید بطور منطقی خواسته ی یاشار را رد میکرد... جایی برای لجبازیهای بچگانه وجود نداشت.

رو به یاشار کرد و با لحنی اندوهناک گفت:

-هیچ میدونید جواب مثبت من یعنی صحه گذاشتن به تمام اهانت های شهاب؟ اگه شهاب بفهمه که من همسر شما شدم، یه بار دیگه طبل رسواییمو تو کوچه و خیابون میزنه! خصوصا که الان مار زخمیه...

یاشار به چشمان نافذ آساره خیره شد:

-حرف شهاب خیلی برات مهمه؟

-حرف شهاب مهم نیست... آبروم واسم مهمه!

-اگه من این آبرو رو بخرم چی؟

آساره نگاه نافذی به چشمهای یاشار کرد:

-منظورتونو نمیفهمم!

-حرفم خیلی واضحه... وظیفه ی هر مردیه که از آبروی زنش محافظت کنه! این وسط یکدل بودن و موافقت تو با پیشنهاد منه! تو از روی صدق دل به درخواست من جواب مثبت بده، حفظ آبروت با من... یاشار یاوری نباشم اگه دهن حرف مفت زنها رو نبندم!

-ولی من هیچ شناختی از شما ندارم!

یاشارقهقه بلندی زد و با لحن بچگانه ای گفت:

-این که کاری نداره خانم کوچولو! شما تا هر زمانی که دوست داشتید میتونید منو شناسایی کنید.

لحنش را جدی کرد و با اعتماد به نفس کامل گفت:

-قول میدم خوشبختت کنم بطوریکه خیلیا حسرت زندگیتو بخورن! ما هر دوتا زخم خورده ایم هیچکسی بهتر ازخودمون نمیتونه مرهم دلهای شکسته مون باشه...

یاشار نگاه سراسر عشقی به آساره انداخت:


romangram.com | @romangram_com