#عروس_گیسو_بریده_پارت_102

آساره کنار مادرش نشست.

مروارید رو به آساره کرد و آهسته گفت:

-لیوانا رو تو سینی چیدم... نصفی رو شربت آلبالو و نصفی رو شربت پرتقال درست کن و بیار.

آساره با نارضایتی به آشپزخانه رفت. با سینی شربت به سالن پذیرایی برگشت. یاشار در حال شرح دادن تفاوت اوضاع اقتصادی ایران با کشورهای اروپایی بود! پدر آساره با تکان دادن سر، حرفهای یاشار را تایید میکرد.

آساره سینی شربت را جلوی مادر یاشار گرفت.

خانم یاوری لیوان شربت را برداشت:

-ممنونم دختر گلم!

سینی را جلوی یاشار گرفت و سرش را پایین انداخت. یاشار زیر لب گفت:

-آساره

سرش را بلند کرد و نگاهش به طومار نگاه مهربان یاشار قفل شد. سرش را به زیر گرفت و با سرعت به سمت پدرش رفت.

بعد از اینکه مهمانها پذیرایی شدند، دکتر یاوری رو به پدر آساره کرد:

-جناب شایسته، چند روز قبل که خدمتتون رسیدم همه چیز رو بهتون گفتم و ازتون اجازه گرفتم که واسه خواستگاری آساره خانم خدمت برسم. امروز هم با مادر خدمت رسیدیم که در صورت تمایل شما، سرکار خانم شایسته و دختر خانمتون وارد بحث اصلی بشیم.

آساره در دل گفت:

-پس همشون خبر داشتن و یاشار یاوری پیش بابام هم رفته! بی انصافا هیچکدوم به من حرفی نزده بودن!

بدون اینکه مجال صحبت کردن به پدرش بدهد رو به یاشار کرد و خشمگین گفت:

-شرمنده م آقای دکتر یاوری، جواب من منفیه!

بی توجه به حضور خانواده اش و مهمانها از سالن پذیرایی خارج شد و به اتاقش رفت.

احساس بدی داشت. توقع نداشت که خانواده اش مسئله ی به این مهمی را از او مخفی کنند. در هر صورت تصمیم گیرنده ی نهایی برای ازدواج با یاشار او بود و او باید جواب نهایی را میداد. پس چرا امر به این مهمی را از او مخفی کرده بودند؟

سرش را بین دستهایش گرفت. قطره اشکی به روی کفشش چکید.

چند ضربه به در نواخته شد! با حدس به اینکه زانیار یا مادرش است گفت:

-بفرمایید.

در باز شد و بعد صدای بسته شدن در را شنید. نگاهش به کفشهای چرم قهوه ای افتاد که جلوی پایش جفت شدند. به تدریج سرش را بلند کرد. یاشار در مقابلش دست به سینه و لبخند بر لب ایستاده بود:

-اجازه هست کنارت بشینم؟

آساره خودش را کنار کشید و یاشار در کنارش روی تخت نشست.

با دستش چانه ی آساره را گرفت و صورت دخترک را به سمت خودش چرخاند. نگاهی به چشمهای اشک آلود آساره انداخت:

-گریه می کنی؟

آساره حرفی نزد. دست برد و دست یاشار را از چانه اش جدا کرد. سرش را پایین انداخت. آهسته گفت:

romangram.com | @romangram_com