#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_99


اما رز بی جان بر روی زمین افتاده بود. با شنیدن قدم هایی، ترس بر وجودش رخنه کرد. خنجرش را برداشت. قطره های خون از نوک خنجره به روی زمین می افتادند.

پاورچین جلو رفت. سربازی در حال دویدن به طرف او بود. چشمانش را تنگ کرد تا شاید او را ببیند. مرد نزدیک شد. با دیدن فیلیپ نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: سرورم اینجا هستید؟ باید بریم. سربازا شورش کردن. نمی دونم چیک….

نگاهش به جنازه عروس نگون بخت افتاد. دختری که باید امشب بهترین شب عمرش باشد، حال بی جان در گوشه ای تاریک و خلوت از جنگل خفته. آرام به طرف رز رفت. می خواست دستی به او بزند اما ترسید. بلافاصله گفت: سرورم ما باید بریم. جاکوب و سربازای دیگه شک کردن. میگن صدای جیغ یه زن شنیدن. من گفتم صدای خرسه. باید بریم سرورم. هر لحظه ممکنه بیان اینجا و حقیقت رو بفهمن.

فیلیپ چون دیوانه ای دور خود می چرخید. باورش نمیشد که دختری را کشته باشد. دختری که روزی آرزوی وصالش را داشت. لئوناردو که وضعیت اَسفناک فیلیپ را دید، خود دست به کار شد. دستان رز را گرفت و او را روی زمین کشاند. به طرف مرداب برد. او را داخل مرداب انداخت. دست فیلیپ را گرفت و با سرعت از آنجا دور شد.

با رفتن آن دو، جاکوب پاورچین جلو آمد. چند دقیقه قبل که سربازان با شنیدن صدای جیغ زن آشوب کردند، جاکوب دید که لئوناردو آهسته به طرفی گریخت. پس او را تعقیب کرد تا به اینجا رسید. نمی توانست باور که فیلیپ همسر خود را کشته باشد. با دیدن جسمی که به داخل مرداب فرو می رفت، عزم خود را جزم کرد.به طرف مرداب دوید. به هر زور و زحمتی که بود، رز را از آنجا بیرون کشید. او را به گوشه ای برد. نبضش را دقیق گرفت. سرش را پیاپی تکان داد. آهسته نالید: باید زنده بمونه. اگه بمیری من خودم رو نمی بخشم.

ضربات پی در پی به سینه اش زد. دوباره نبضش را گرفت. چشمانش را بست و ذهنش را از هرچیزی آزاد کرد. دوباره و دوباره. به کندی یک حلزون، نبض رز میزد. گوشه ای از لباسش را پاره کرد و به روی زخمش بست. با این کار می توانست جلوی خونریزی اش را بگیرد. او را در گوشه ای مطمئن خواباند. شنلش رو بیرون آورد و به روی او کشید. سپس به دنبال پزشک، راهی قصر شد.

از مردم آدرس خانه پزشکی را پرسید. خوب می دانست اگر یکی از درباریان او را ببیند، هرگز نمی تواند به رز کمک کند. مرد جوانی آدرس خانه آقای سولیوان را به جاکوب داد.

پشت در ایستاد و محکم به آن کوبید. صدای زنی می آمد که با داد و فریاد می گفت: چه خبرته؟ مگه سر آوردی؟ این وقت شب اینجا چی میخوای؟

در باز شد. زن که خیلی عصبانی به نظر می رسید روبه جاکوب گفت: چی شده؟ جاکوب در حالیکه نفس نفس میزد گفت: شما…. پرشک…. هستین؟

_: من؟ نه ولی شوهرم پزشکه.

romangram.com | @romangraam