#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_187
_: باید بریم. سریع.
سرباز ،مشعلی را به دست گرفت و جلوتر به راه افتاد. درحالیکه از پله های مارپیچ زندان پایین می رفت، گفت: پرنسس، فیلیپ دیوانه شده و پزشکای دیگه هم تائید کردن. دیدن اون توی این وضعیت چیزی رو عوض نمیکنه.
رز با دست جلوی دهان و بینی اش را گرفته بود. بوی تعفن سراسر زندان را پر کرده بود. سرباز ایستاد و گفت: آخر این راهرو ،سمت چپ، فیلیپ زندانیه.
برگشت و ادامه داد: جهت یادآوری عرض میکنم که اون دیوانه ست. یادتون باشه.
به راه افتاد و رز و ندیمه اش پشت او به حرکت در آمدند. با دست به سلول اشاره کرد و گفت: اینجاست.
رز با دست کلاه شنلش را برداشت. جلوتر رفت. مردی نحیف و لاغر اندام در گوشه سلول نشسته بود. پاهایش را درون شکم جمع کرده بود. رز جلوتر رفت. انگشتان ظریفش را دور میله ها حلقه کرد. چشمانش را تنگ کرد تا شاید بتواند او را ببیند. صدای زمزمه های فیلیپ سکوت محوطه را میشکست.
آری خودش بود. فیلیپ ، پادشاه مقتدر در تاریک ترین قسمت زندان، حبس بود. قطره ای اشکی بر روی گونه اش نشست. خاطرات خوبی که با فیلیپ داشت در جلوی چشمانش مجسم شد. یادآوری بوسه های کوتاهی که فیلیپ به روی گونه اش می گذاشت، لبخند را بر روی لب های رز نشاند.
سرباز: اون دیوانه شده بانو. برای همین به اینجا منتقلش کردیم. زندانی ها از دستش کلافه شده بودن. دائم با خودش حرف میزد. حتی بعضی وقت ها با نعره اسم زنش رو می آورد.
فیلیپ از جا بلند شد. جلو می آمد. ندیمه که ترسیده بود، روبه رز گفت: بانو، باید از اینجا بریم. فیلیپ الآن دیوانه است. ممکنه هرکاری بکنه. بیاین بریم بانو.
_: تو و سرباز از اینجا برید.
romangram.com | @romangraam