#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_188


_: ولی بانو ممکنه…

صدای فریاد رز در محوطه پیچید: گفتم از اینجا برید. زودتر.

سرباز جلو آمد و گفت: بانوی من….

این بار آرام تر گفت: از اینجا برید. اون مشعل رو هم بزار روی دیوار. صدای پاها گواهی رفتنشان را می داد. پیشانی اش را به میله ها چسباند. فیلیپ رو به روی رز قرار گرفت. لبخند محوی زد و گفت: تیانا کجاست؟

رز خواست لب باز کند که فیلیپ گفت: من رز رو خیلی دوست داشتم. اما تیانا منو اغفال کرد. بهم گفت رز رو بکش بعد من باهات ازدواج می کنم. من رز رو خیلی دوست داشتم. اما…. اما تیانا…

قطره های اشک یکی پس از دیگری بر روی صورت رز فرود می آمدند. فیلیپ عرض سلول را می پیمایید و همچنان صحبت می کرد: نقشه قتل رو تیانا کشید. اون گفت که باید رز کشته بشه. شاه کریستوفر خیلی قوی بود. سپاه قدرتمندی داشت. من نمی دونستم باید چیکار کنم. حالا میگن تیانا رفته. یعنی میگن مُرده. دروغ میگن، تیانا بدون من هیچ جا نمیره.

جلوتر امد. فاصله او و رز تنها میله ها بودند.

_: رز بهم گفت تیانا دوسِت نداره. گفت تیانا گفته هیچ وقت عاشقت نبوده. ولی من دوستش داشتم. من حاضر بودم برای اون هرکاری بکنم. اگه تیانا رو دیدی بهش بگو هنوزم دوستش دارم. بهش بگو منتظرش می مونم.

رز خودش را از میله ها جدا کرد. عقب تر رفت. مشعل را برداشت. چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای فیلیپ او را متوقف کرد: تو رز رو میشناسی؟ چرخید. نگاه بارانی اش را به فیلیپ دوخت و آهسته گفت: آره.

_: خب پس اگه رز رو دیدی، بهش بگو…متاسفم.

romangram.com | @romangraam