#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_186


سرش را بالا گرفت. به چشمانش خیره شد و گفت: میخوام ازت خواستگاری کنم. میدونم که من لایق تو نیستم ولی… میخوام اگه میشه درباره من فکر کنی.

سپس کلاهش را برداشت و گفت: روز خوش.

چشمانش را از هم باز کرد. یک هفته گذشته بود. هر شب به برایان فکر می کرد اما هنوز نتوانسته بود تصمیم قطعی اش را بگیرد. به طرف آینه رفت. نگاه خریدارانه ای به خود انداخت. چقدر فرق کرده بود. دیگر اثری از شبح جنگل در ظاهرش نبود. موهایش را کوتاه تر کرده بود و لباس فاخری به تن داشت. نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: نمیدونم چیکار کنم. واقعا نمیدونم.

با بهت و تعجب از جا بلند شد و رو به ندیمه گفت: تو چی گفتی؟

ندیمه لحظه ای سرش را پایین انداخت و سپس گفت: فیلیپ…دیشب…دچار… جنون شده.

رز جلوتر رفت. شانه های نحیف ندیمه را در دست گرفت. او را تکان داد و گفت: واضح حرف بزن تا من متوجه بشم. تعریف کن چی شده.

_: دیشب فیلیپ سرش رو به میله های زندان می کوبیده. وقتی سربازها به طرفش میرن، می بینن که تعادل نداره. یه جورایی حالش خوب نبوده. خودش رو میزده به در و دیوار و اسم همسرش تیانا رو می آورده. سربازها پزشک رو میبرن پیشش، تا معاینش کنه. دکتر هم بعد از معاینه میگه فیلیپ دچار جنون شده.

رز، ندیمه را رها کرد. عقب عقب رفت. خود را روی تخت انداخت. حرف های ندیمه برایش سنگین بود و نمی توانست باور کند. با خود زمزمه کرد: یعنی… فیلیپ…دیوانه شده؟ اونم به خاطر… تیانا؟ نه… باورم نمیشه.

اما ناگهان از جا برخاست و روبه ندیمه گفت: باید برم ببینمش. باید بریم به زندان.

_: اما بانو…

romangram.com | @romangraam