#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_185


پسرک نگاهی به پدرش انداخت. استیون پلک هایش را روی هم نهاد. پس از جا بلند شد و به طرف رز رفت.

ساعتی بعد رز از جا بلند شد و گفت: میرم استراحت کنم.

پنجره اتاقش را باز کرد. سوز سردی به صورتش خورد. نگاهی به جنگل انداخت. به یادآورد که روزی از روی بلند ترین درخت به این پنجره می نگریست. نگاهش به پایین افتاد. مردی بیرون از قصر روبه روی پنجره اتاقش ایستاده بود. با دیدن برایان قلبش به تپش افتاد. عقب رفت و پنجره را بست. به روی صندلی نشست. چشمانش را بست و به یک هفته پیش رفت.

قبل از ورود به قصر صدای فردی را شنید. فردی که او را به نام کوچک می خواند. به عقب چرخید و برایان را دید. به طرفش رفت و گفت: چیزی شده برایان؟

_: چیزی که نه…فقط.. میخواستم اگه… میشه… باهات صحبت…. کنم.

_: باشه بگو.

_: همین جا؟

_: مشکلیه؟

_: نه… میگم.

آب دهانش را قورت داد و گفت: راستش من چند بار گفتم. ولی میخوام که دوباره و برای اخرین بار بگم. از این لحظه به بعد…یعنی از زمانی که تو پات رو بزاری توی قصر، تبدیل میشی به بانو رز و من باید باهات رسمی حرف بزنم. تو باز میشی پرنسس و من همون مرد ساده ای که بودم، می مونم. قبل از این که بری میخوام….

romangram.com | @romangraam