#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_183
ماری دستانش را بهم کوبید و گفت: بعد از محاکه فیلیپ باید سور و سات عروسی رو راه بندازیم.
رز با تعجب گفت: عروسی؟
_: آره دیگه ، عروسی تو. چند روز پیش وزیر تو رو برای پسرش خواستگاری کرد.
_: دست بردارین مامان. من تازه دو هفته ست که اومدم.
_: بالاخره که باید ازدواج کنی.
_: فعلا نه.
سپس نگاهش را به خواهرش دوخت. جسیکا در فکر فرو رفته بود. دستش را جلوی چشمان او تکان داد و گفت: حالت خوبه؟
جسیکا سرش را به عنوان نفی تکان داد و گفت: نه. داشتم به ویرجینیا فکر می کردم.
اون چیکار میکنه؟
استیون: اون دختر عاقلیه. فرق بین خوب و بد رو می فهمه. قبل از رفتنش بهم گفت من پدر، مادرم رو مقصر میدونم. اونا باعث شدن که بانو رز تبدیل به یه فرد دیگه بشه. گفت که مادرش رو هرگز نمی بخشه.
romangram.com | @romangraam