#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_182
در حال رفتن به طرف خروجی قصر بود. رز رو به سربازان گفت: این مرد تا زمانی که حکمش از طرف قاضی بیاد، زندانی میشه.
سربازها مات و مبهوت به رز نگاه می کردند. رز که در جلد شبح فرو رفته بود، از جا بلند شد. چشمان سرخش را به سربازها دوخت و با صدای بلند گفت: نفهمیدین چی گفتم؟ اون مرد زندانیه.
سربازها به طرف فیلیپ یورش بردند. اما او بدون هیچ حرفی تسلیم شد. دو سرباز دستانش را گرفتند و به طرف زندان می بردند. در بین راه، چرخید و آخرین نگاهش را به صندلی خالی تیانا انداخت. هنوز هم مرگ تیانا را باور نداشت.
کریستوفر لبخندی زد و گفت: خیلی خوشحالم که برگشتی. خوشحالم که خیانتکار نبودی.
رز لبخندی زد سپس رو به استیون گفت: خبری از آنجلا نیست. کجاست؟
_: توی قصر فیلیپ مونده. میگه حاضر نیست برگرده اینجا. میخواد پیش خواهرش بمونه. امید داره که یه روزی برگرده.
_: مگه جسد تیانا رو ندیده؟
_: چرا دیده. ولی قبول نمیکنه. میگه شبیه به تیاناست.
_: تام و الیزابت چطور؟
_: اونا خیانت دخترشون رو قبول کردن. برگشتن به کشورشون.
romangram.com | @romangraam