#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_181
تیانا از جا بلند شد. برایان و رز هردو پشت به او ایستاده بودند. موقعیت خوبی برایش پیش آمده بود. عزمش را جزم کرد. تمام توانش را در پاهایش جمع کرد و پا به فرار گذاشت. با شنیدن صدای پا تنها یک کلمه در ذهنش نشست ” فرار “
هر از گاهی چند ثانیه می چرخید و به پشت سرش نگاه می کرد. رز و برایان با دو در پشت سرش بودند. از میان درختان انبوه می گذشتند. اما ناگهان گوشه لباس تیانا به بوته ای گیر کرد. هر چه تقلا می کرد، لباس ازاد نمیشد. با وحشت به عقب نگریست. رز با او فاصله زیادی نداشت. لباسش را به سختی پاره کرد و دوباره شروع به دویدن نمود. اما هنوز چند متری بیشتر نرفته بود که پایش در تکه چوبی گیر کرد و به پایین افتاد. صدای جیغ و فریادش با صدای کلاغ ها آویخته شد. رز و برایان به پرتگاه رسیده بودند. رز خم شد تا پایین را ببیند. برایان دستانش را دور کمر رز حلقه کرد. جسم بی جان تیانا در پایین ترین نقطه پرتگاه افتاده بود.
سکوت سنگینی در تالار حکمفرما شده بود. هیچکس یارای سخن گفتن نداشت. فیلیپ دستانش را از داخل موهایش بیرون آورد. نفسش را با صدای بلندی بیرون داد. از جا بلند شد. به طرف رز رفت. در جلوی پایش زانو زد و گفت: رز؟ بگو که داری دروغ میگی؟ من در حقت بدی کردم درست. اما… اما تیانا همه دنیای منه. با تیانا چیکار کردی رز؟ من و اون بچه داریم. نگو که یه دختر رو بی مادر کردی.
رز سرد و خونسرد بر روی صندلی جابه جا شد. برایان لب باز کرد و گفت: ما یه بار همه چیز رو تعریف کردیم. تیانا خودش…
فیلیپ با عصبانیت فریاد زد: تیانا خودش از پرتگاه افتاد. درسته؟ همین رو میخواستی بگی؟
صدای رز باعث خاموشی هردو شد: تیانا گفت هیچ وقت دوستت نداشته.
فیلیپ با بهت به رز خیره شده بود. از جا بلند شد. چند بار به دور خود چرخید. خنده های مستانه کرد و گفت: دروغ میگی. تو یه دروغگویی رز.
_: آخرین جمله ای که به زبون آورد این بود. گفت من هیچ وقت فیلیپ رو از ته قلبم دوست نداشتم.
فیلیپ به فکر فرو رفت. سالهای گذشته را به خاطر آورد. روزی نبود که فیلیپ دوستت دارم را به تیانا نگفته باشد. خوب تامل کرد. خاطرات را مرور کرد. آری درست بود. تیانا فقط چند بار به او ابراز علاقه کرده بود.
سری از روی تاسف تکان داد و گفت: محاله. نمی تونم باور کنم.
romangram.com | @romangraam