#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_179


برایان و رز به طرف درب ورودی دویدند. اما تیانا زمانی که همه محو حرفای رز شده بودند، از راه مخفی فرار کرده بود. کریستوفر دستور داد تا زمانی که همه چیز مشخص نشده، هیچکس حق بیرون رفتن از کاخ را ندارد.

سوار بر اسب به همه جا تاختند. گویا تیانا قطره ای شده بود و در دل زمین فرو رفته بود. اثری از او نبود. ناامید گوشه ای ایستاد. آرام گفت: باید حقم رو ازش بگیرم. نباید میزاشتم فرار کنه.

_: خیلی مرموزه. اصلا فکر نمی کردم که فرار کنه.

صدای سم اسبی از دور دست به گوش می رسید. گوش هایش را تیز کرد. روبه برایان گفت: فکر کنم پیداش کردیم.

با تاخت می رفتند. تیانا را سوار بر اسب دیدند. چرخید و با دیدن آن دو، پایش را محکم به اسب زد. رز به برایان اشاره کرد که در جلوی تیانا ظاهر شود و خود به سرعتش افزود. برایان اسبش را هی کرد و راهش را عوض نمود.

تیانا را از لابه لای درختان می دید. فرصت خوبی بود. پس مسیرش را به طرف رفت تیانا کج کرد. در فاصله دو متری او بود. در دو خط موازی می تاختند. اما برایان به سرعتش افزود و در جلوی تیانا ایستاد. او سریع دهانه اسبش را کشید و ایستاد. رز از پشت آنها به جلو آمد. نگاه نفرت بارش را به تیانا دوخت. او همانطور که دهانه اسب در دستش بود، به رز نگاه می کرد. لبخند تمسخر باری زد و گفت: یعنی اینقدر مهمم که به دنبالم اومدی؟

رز آب دهانش را به روی تیانا پرتاب کرد. تیانا با چندش دستی به لباسش کشید و گفت: مثلا تو پرنسسی؟

رز از اسب پیاده شد. پوزخند به لب گفت: نه ، من پرنسس نیستم. خیلی وقته که لقب پرنسس از من گرفته شده.

به طرف تیانا رفت. پایش را گرفت و کشید. تیانا از روی اسب به روی زمین افتاد. به طرفش رفت. به روی او خیمه زد. لبخند دندان نمایی زد و گفت: من خیلی وقته که شبح جنگلم.

از جا بلند شد. پشت به تیانا شروع به صحبت نمود: نمیدونم چی شد که الکس تو رو ترک کرد. فقط میدونم خودخواهی و غرور تو بود که فیلیپ منو ترک کرد. فقط میدونم بدجنسی تو بود که فیلیپ از من جدا شد. خوب میدونم که نقشه قتل من رو تو کشیدی.

romangram.com | @romangraam