#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_178
فیلیپ مانند آدم های مست می خندید. به دور خود چرخید و گفت: اینا یه مشت دروغه. شماها باهم دست به یکی کردین.
ملکه ماری جلو آمد. دخترش را در آغوش گرفت و گفت: من مطمئن بودم که تو خیانت نکردی. تو دختر پاکی بودی. من به تو ایمان داشتم.
رز از آغوش مادرش بیرون آمد و گفت: اگه ایمان داشتین، چرا به مرگ من راضی شدین؟ چرا وقتی زنده بودم من رو دفن کردین؟ چرا به دنبال من نبودین؟ چرا به دنبال حقیقت نرفتین؟
ماری اشک هایش را پاک کرد و گفت: من تقصیری نداشتم رز. پدرت گفته بود حق ندارم برات گریه کنم. همه چیز تو رو دور ریخته بود. رز ما توی موقعیت بدی بودیم.
رز با گریه فریاد زد: منم توی موقعیت بدی بودم. من 15 سال از جوانیم رو توی جنگل گذروندم. من 13 سال به عنوان شبح جنگل زندگی کردم.
هق هقش اوج گرفته بود. به روی زمین نشست و گریست. همانطور نشسته و گریه کنان گفت: من روزای بدی داشتم، خیلی بد. فیلیپ به خاطر تیانا، به خاطر علاقه ای که به تیانا پیدا کرده بود، من رو کشت. اون می خواست منو از بین ببره تا با تیانا ازدواج کنه.
نگاهش را به طرف تیانا چرخاند. اما کسی روی صندلی او نبود. با تعجب از جا بلند شد. اشک هایش را پاک کرد و گفت: تیانا… تیانا کجاست؟
همه نگاه ها به طرف صندلی ملکه چرخید. اما کسی نبود. فیلیپ با عصبانیت فریاد زد: تیانا؟
برایان: فکر کنم فهمیده همه چی به ضررشه، فرار کرده.
رز: باید پیداش کنیم. باید حقم رو ازش بگیرم.
romangram.com | @romangraam