#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_177
یکی از سربازها جلو آمد. فیلیپ گفت: آفرین سرباز، این زن شیاد و همسرش رو از اینجا ببر.
سرباز جلو آمد و گفت: درسته، ایشون بانو رز هستن.
فیلیپ با تته پته گفت: چ…چی؟ تو طرف منی…. یا اون؟
_: من طرف حق ام قربان.
روبه جمعیت گفت: اسم من جاکوبه. یکی از سربازهای حکومتم. میخوام داستان اون شب رو کامل کنم. من و سربازای دیگه شاهزاده فیلیپ و پرنسس رز را تا قصرشون همراهی می کردیم. اواخر جنگل فیلیپ دستور توقف داد و به همراه بانو رز به طرف مرداب حرکت کردند. با سربازا درحال صحبت بودیم که چندبار صدای داد و فریاد و جیغ یه زن شنیدیم.
من مشکوک شده بودم ولی لئوناردو می گفت صدای خرناس خرسه. دقایقی بعد لئوناردو دور از چشم همه به طرف مرداب به راه افتاد. منم تعقیبش کردم. پشت درخت قایم شدم. چیزی که می دیدم رو نمی تونستم باور کنم.
بانو رز زخمی روی زمین افتاده بود. من خیلی خوب نمی تونستم حرفاشون رو بشنوم ولی دیدم که لئوناردو بانو رو به طرف مرداب کشید و داخل مرداب فرستاد. بعد هم باهم فرار کردن. من به دنبال پزشک سولیوان رفتم و بعد از معالجه داستان را تعریف کردم. سولیوان گفت: بانو در خطره و باید ایشون رو از قصر دور کنم. من و بانو باهم فرار کردیم. بانو بی هوش بود و چیزی متوجه نمیشد.
موقعیت طوری بود که نمی تونستم فرار کنم. چون همه به دنبال بانوی خیانتکار بودن. من بانو رو بین درخت ها پنهان کردم و به قصر برگشتم. فیلیپ بهم دستور داد که اونجا رو به مقصر مرز ترک کنم. تو راه به بانو سر زدم ولی اثری از ایشون پیدا نکردم. بعد هم به طرف مرز رفتم. دو روز پیش از مافوقم مرخصی گرفتم تا بیام اینجا و سری به خانوادم بزنم. و چه خوب شد که اومدم. حقیقت باید آشکار میشد.
رز نگاهی به جاکوب انداخت. آهسته گفت: خیلی دوست داشتم تو رو ببینم. پس تو من رو نجات دادی، درسته؟
جاکوب لبخندی زد و گفت: بله.
romangram.com | @romangraam