#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_176


فیلیپ پورخندی زد و گفت: عشق بازیت تموم شد که بعد از چند سال برگشتی؟

_: 15 سال شد.

_: حالا هرچی. از اینجا برو.

_: نه نمیرم. امشب بعد از 15 سال اومدم که حقیقت رو بگم.

به طرف برایان رفت. خنجر را از دستش گرفت. فیلیپ متقابلا شمشیرش را بیرون آورد. رز پوزخندی زد و خنجر را به طرف شکمش برد. قسمت جلوی لباسش را پاره کرد. حالا شکمش خوب پیدا بود. به طرف خانواده سلطنتی چرخید و با صدای بلند و لرزانش گفت: حقیقت اینه. حقیقت تن چاک چاک شده منه. حقیقت زخم خنجریه که فیلیپ به من زد.

قطره اشکی از چشمش چکید. صدای ” هین ” افراد بلند شده بود. همه با تعجب به شکم پر از بریدگی رز خیره شده بودند.

فیلیپ نمی توانست باور کند. با تعجب به رز خیره شده بود. خاطرات به ذهنش هجوم آورده بودند. او رز را کشت و همراه با لئوناردو او را در مرداب غرق کردند. پس این زن چه می گفت. جلوتر رفت. با دقت به صورت رز خیره شد. چشمان میشی، موهای قهوه ای روشن که حالا خیلی بلند شده بود. همه چیز را بر علیه خود می دید. پیاپی سرش را تکان داد و گفت: نه… این امکان نداره. تو رز نیستی.

کریستوفر با صدای لرزانی گفت: اینجا چه خبره؟

رز به پدرش نگریست و گفت: من میگم چه خبره. من همه حقیقت رو تعریف میکنم. من دختر شما هستم، رز. به خواهرش نگریست و گفت: من خواهر تو ام. لب باز کرد و ماجرا را تعریف نمود. از بعد از عروسی شروع به تعریف کرد. هر واژه ای که به زبان می آورد، تصویرش در جلوی چشمان خود و فیلیپ ترسیم میشد.

تا زمانی که به دست فیلیپ خنجر خورد و زخمی شد را تعریف نمود. فیلیپ بلافاصله گفت: تو دروغ میگی. تو یه شیادی و میخوای از من باج بگیری. ولی من به امثال تو باج نمیدم. از اینجا برو ،سریع.

romangram.com | @romangraam