#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_175


فیلیپ که حسابی جا خورده بود، دستور توقف را به سرباز داد. جلو آمد. در نیم متری رز ایستاد و گفت: بازی مسخره ای رو شروع کردی. امروز تولد دخترمه و حالمم خوبه. اجازه میدم همراه همسرت از اینجا بری.

برایان از شنیدن واژه همسر خوشحال شده بود و لبخند محوی زد. اما رز گویا دوباره در جلد شبح فرو رفته بود. مغرور به فیلیپ نگاه کرد. به طرف جمعیت چرخید. لب باز کرد و گفت: من رز هستم. فرزند دوم پادشاه کریستوفر و ملکه ماری.

نگاهی به پدر، مادرش انداخت. همه با تعجب به او نگاه می کردند. ادامه داد: منو نشناختین؟ حق دارین. من رو 15سال پیش دفن کردن. آوردن اسم من مساوی با مرگ بود.

پوزخندی زد و گفت: من یه اسم دیگه هم دارم. یه اسمی که برای همه اشناست. اسمی که همه میشناسن. من….شبح…. جنگلم.

آشوب و غوغایی در قصر بر پا شد. هر دو نفر باهم پچ پچ می کردند. کریستوفر به سختی از جا بلند شد. ولی خیلی زود به روی زمین افتاد. رز به طرف پدرش دوید. خواست به او کمک کند اما پادشاه دست او را پس زد و گفت: به من دست نزن.

رز غمگین از جا بلند شد. استیون به کمک پدرش رفت. فیلیپ دستور سکوت داد و سپس خودش گفت: تو کی هستی؟ هدفت از این حرفا چیه؟ تا نگفتم بندازنت بیرون، خودت از اینجا برو.

_: من هنوز خیلی کار دارم ، شاهزاده فیلیپ.

دستش را به پیشانی اش زد و گفت: اوه، معذرت میخوام. شما الان پادشاهی نه شاهزاده. آخه اون زمان که من می شناختمت شاهزاده بودی.

فیلیپ با عصبانیت غرید: تو رز نیستی. اگر هم باشی، باید از اینجا بری. تو یه خیانتکاری. تو کسی هستی که به من و پدر و کشورت خیانت کردی. از اینجا برو.

رز لبخند تلخ و غمگینی زد و گفت: من رز هستم ولی خیانتکار نیستم.

romangram.com | @romangraam