#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_174


_: الآن برو جلو اول تبریک بگو و بعد…

_: خودم میدونم.

_: پس برو.

رز از جا بلند شد. به طرف سکویی که خانواده سلطنتی نشسته بودند، رفت. درست روبه روی فیلیپ ایستاد. خوب به چهره اش نگریست. لحظات فرو بردن خنجر در جلوی چشمانش ظاهر میشد. چشمانش را روی هم نهاد. صدای تیانا روح سرگردانش به جسم خسته اش برگرداند: چیزی شده مادمازل؟

پلک هایش را از هم گشود. نگاهش را بین همه اعضا چرخاند. نگرانی در چشمان فیلیپ هویدا شد. سعی کرد لبانش را به عنوان لبخند کِش دهد. اما نمی دانست که چقدر موفق بوده. اندکی تعظیم کرد و با صدایی که به لرزه درآمده بود، گفت: تولد د..دخترتون رو تبر..ریک میگم.

هردو لبخند زدند و فیلیپ گفت: مچکرم. شما اهل کدام خانواده هستید؟ بهترین موقعیت برای رز به وجود آمده بود. نگاهش را به پدر فرتوتش انداخت. لبخند تلخی زد و گفت: من اهل خانواده پادشاه…. کریستوفرم. سکوت سنگینی در تالار حاکم شده بود. هیچکس حرفی نمیزد. اما ناگهان صدای خنده های فیلیپ سکوت را شکست. فیلیپ بلند بلند می خندید و قهقهه میزد. کم کم همه افراد حاضر در جمع شروع به خندیدن، نمودند.

اما واژه ای که رز به زبان آورد باعث شد خنده ها تبدیل به لبخند محو و بعد تبدیل به تعجب شود. با صدای بلندی گفت: من رز هستم.

فیلیپ با تعجب به رز خیره شده بود. رنگ صورتش هربار تغییر می کرد و به سفیدی می گرایید.ناگهان از جا بلند شد و فریاد زد: سربازها این شیطان رو از اینجا ببرید.

برایان از جا بلند شد. دوان دوان خود را به رز رساند. فیلیپ عصبی خندید و گفت: حتما تو هم استیون هستی.

آشفتگی در تالار به پا شد. سربازانی که بیرون از قصر بودند با فریاد فیلیپ به داخل هجوم آورده بودند. سربازی جلو آمد و با برایان گلاویز شد. رز فریاد زد: تمومش کن فیلیپ.

romangram.com | @romangraam