#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_173


دقایقی بعد، به رقص خود پایان دادند. به طرف صندلی های مخصوص سلطنت رفتند. کنار یکدیگر نشستند. دختر نوجوانی جلو آمد. اندکی تعظیم کرد و گفت: به مناسبت تولد بهترین دوستم ،ویرجینیا این شعر را بهش تقدیم می کنم. البته بهش قول داده بودم که آهنگ بنوازم. امیدوارم منو ببخشه. دخترک با صدای ظریفی شروع به خواندن نمود. رز نگاه پر ابهامش را به برایان دوخت. برایان اندکی تعلل کرد و سپس گفت: فکر می کنم اون… اون… خواهرته.

مردمک چشمان رز در کسری از ثانیه بزرگ شد. با تعجب به برایان خیره شده بود. با لکنت گفت: اون….خ….خواهر….من… نه باورم نمیشه…..اون…یعنی…اون…

برایان پلک هایش را روی هم فشرد و گفت: گمانم اسمش….

_: جسیکا. میدونم.

آهی از دل کشید و گفت: من اونجا بودم وقتی پدرم براش اسم انتخاب کرد. همون شب بود که من واقعا مُردم.

ساعتی گذشت. مهمانی روبه اتمام بود. برایان با سر اعلام موافقت کرد. رز با استرس گفت: من نمیدونم باید چیکار کنم.

برایان با تعجب گفت: چی؟ نمیدونی؟ تو گفتی نقشه های خوبی کشیدی.

_: آره گفتم. ولی الان همه چی یادم رفته.

_: آروم باش رز. اگه استرس داشته باشی همه چی خراب میشه. ممکنه هردو کشته بشیم. اینجا کشور فیلیپه. اینو یادت باشه. آروم باش ، باشه؟

_: سعی می کنم.

romangram.com | @romangraam