#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_172


برایان به زور رز را در جایش نشاند. استیون درکنار کریستوفر بود. استیون را خوب میشناخت. چند سال پیش از جانش گذشته بود. ملکه ماری به همراه آنجلا وارد شدند. دلش می خواست مادرش را در آغوش بگیرد. چقدر مادرش پیر شده بود. دستان برایان چون زنجیری بر او چیره شده بودند.

نگاه پر تاسفش را به آنجلا دوخت. به یادش آمد شبی که به فیلیپ گفت من تیانا را بیشتر از آنجلا دوست دارم.

صورتش خیس از اشک بود. نجیب زادگان مات و مبهوت به رز خیره شده بودند. برایان عصبی رو به رز گفت: میشه این گریه کردن رو تموم کنی؟ همه دارن بهمون نگاه میکنن.

_: چطور توقع داری گریه نکنم وقتی خانوادم رو بعد از 15سال دیدم. چطور توقع داری گریه نکنم وقتی کسی رو دیدم که بهم خیانت کرده. تو چطور توقع داری؟ هان؟

_: به هرحال تو داری نقشمون رو خراب میکنی. یادت باشه.

و قبل از این که به خود بیاید، برایان لب هایش را روی اشک های گرم رز گذاشت. رز با بهت به برایان خیره شده بود. افرادی که در جلوی آنها نشسته بودند، آهسته می خندیدند. رز ، برایان را پس زد و گفت: دیگه این کارو نکن.

برایان نا امید روی صندلی نشست و به فیلیپ خیره شد.



“فصل نه”

پلک های خیسش را روی هم نهاد. دیگر طاقت نداشت. نمی توانست هم آغوشی تیانا و فیلیپ را ببیند. هردو باهم می رقصیدند، می خندیدند و می بوسیدند. رز خسته تر از آن بود که عشق بازی آن دو را ببیند. برایان دست سرد رز را در دست گرفت. دست ظریف و کوچکش را محکم احاطه کرده بود. فشار خفیفی به دست رز وارد کرد. رز نگاه غم بارش را به برایان دوخت. اندکی محبت در دلش نفوذ کرده بود. شاید برایان مرد خوبی بود. اما ناگهان صحنه خیانت فیلیپ در جلوی چشمانش مجسم شد. به سرعت دستش را از دستان بزرگ برایان بیرون کشید. در یک لحظه از همه مردان اطرافش متنفر شد. نگاه غضبناکش را به فیلیپ دوخت. اما آنها همچنان همراه باهم می خواندند و می رقصیدند.

romangram.com | @romangraam