#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_171
_: منتقل نشدم. چند روزی برای مرخصی اومدم. اومدم تا سری به زن و بچم بزنم.
دعوتنامه را به طرف سرباز گرفت. سرباز خوشامد و گفت و انها را به داخل دعوت نمود. فضای کاخ درست مثل کاخ های دیگر بود. با این تفاوت که معماری جدیدتری داشت. آینه کاری های داخل سقف بازتاب شمع و چراغ دستی ها را بیشتر کرده بود. رز محو تماشای اطراف شده بود. خیلی وقت بود که پا در کاخ نذاشته. برایان نیز با بهت به همه جا سرک می کشید. او نیز تا به حال به قصر نرفته بود.
خدمتکاری جلو آمد و لقب هردو را پرسید. برایان نمی دانست که باید چه بگوید. اما رز خیلی زود خود را جمع کرد. به برایان اشاره کرد و گفت: ایشون کنت هستند و منم کنتس.
خدمتکار سرش را به نشانه تائید تکان داد و آنها را به طرف صندلی مخصوصشان راهنمایی کرد. هردو در کنار هم روی صندلی نشستند. خدمتکار دیگری از آنها پذیرایی نمود. دقایقی گذشت. شیپورچی در شیپورش نواخت و بعد ورود خاندان سلطنتی را اعلام کرد. ابتدا فیلیپ و تیانا، و بعد اعضای دیگر سلطنت از پله ها پایین آمدند. رز با دقت به مردی که از پله ها پایین می آمد خیره، شده بود. نمی توانست باور کند که آن مرد فیلیپ باشد. فیلیپ موهای نیمه بلند و زیتونی داشت. اما آن مرد با موهای کوتاه زیتونی که سفیدی هم در آن دیده میشد، داشت.
چشمانش مالامال از اشک شد. خاطرات گذشته در جلوی چشمانش رژه می رفتند. لحظه ای که فیلیپ خنجرش را به شکم رز فرو برد. قطره اشکی از چشمانش پایین آمد. به تیانا نگریست. هنوز هم مثل قبل بود. فقط کمی چین هنگام خندیدن در پای چشمانش هویدا میشد. هنوز هم برق خاصی در چشمانش بود.
نگاهش به دخترک سپید رو با چشمان قهوه ای افتاد. دخترک شباهت زیادی به فیلیپ داشت. به طرف برایان چرخید. اما برایان دستش را جلو برد و قطره های اشک را روی صورت رز پاک کرد. رز با این کار ناآشنا بود. تا به حال هیچکس اشک هایش را پاک نکرده بود. خواست لب باز کند که برایان پیش دستی کرد و گفت: دختر فیلیپه. اسمش ویرجینیاست.
سپس جولیا با همان ظاهر مغرور و خودپسندش وارد شد. بعد از ان ورود پادشاه تام و همسرش اعلام شد. از نظر رز آنها فرقی نکرده بودند و فقط موهایشان سفیدتر شده بود.
با چشمان نگرانش به دنبال خانواده اش بود. خیلی دلش می خواست پدرش را ببیند. آرزویش براورده شد. شیپورچی ورود خانواده پادشاه کریستوفر را اعلام کرد. ابتدا مردی سوار بر صندلی چرخدار وارد شد. رز ناخواسته از جا بلند شد. برایان دست رز را گرفت و گفت: الآن نه رز. تو داری همه چی رو خراب میکنی.
رز درحالیکه سعی می کرد، صدایش را بالا نبرد گفت: چی میگی برایان؟ اون پدرمه. اون مرد فرتوتی که روی صندلی چرخدار نشسته پدر منه.
بغض به گلویش چنگ انداخته بود. با بغض گفت: اون پدر منه برایان. چقدر پیر و فرتوت شده. چطور باور کنم برایان؟ چطور؟
romangram.com | @romangraam