#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_170
مرد که خوشحال شده بود، خندید. دستش را درون جیبش برد. کیسه سکه را به طرفش گرفت و گفت: آفرین. ازت خوشم اومده. لباس هارو برام بیار.
رز سرش را خم کرد. مرد به طرف اتاق رفت. رز دوان دوان از پله ها پایین آمد و از در خارج شد. برایان دستانش را در هوا تکان داد. رز به طرفش رفت. درحالیکه نفس نفس میزد، به سوالات برایان نیز پاسخ می داد. لباس ها را به طرفش گرفت و گفت: اینا را بپوش.
برایان با بهت گفت: از کجا آوردی؟ چطور تونستی بیاری؟
_: سوال نکن….فقط…بپوش.
برایان لباس ها را از دست رز گرفت و شروع به پوشیدن نمود. سپس رز به او گفت: خب حالا با اسب ها از اینجا دور شو تا منم لباس بپوشم.
برایان چیزی نگفت و از آن منطقه خارج شد. رز به طرف دیوار رفت. لباسش را بیرون آورد. نگاهی به شکمش انداخت. جای خنجر هنوز هم بر قلب و دلش باقی بود. به سرعت لباس هایش را پوشید و خود را به برایان رساند.
برایان با شنیدن صدای قدم ها، به عقب چرخید. نمی توانست باور کند پرنسسی که در جلویش ایستاده، همان شبح جنگل است. چند بار پلک زد. به سختی اب دهانش را قورت داد. رز با دیدن حرکات برایان شروع به خندیدن نمود. بلند بلند می خندید. بعد از 15 سال توانسته بود، بخندد. برایان چشمانش را مالید و گفت: باورم نمیشه…یعنی تو… رز…
_: آره من رزم. منم یه روزی این لباس هارو می پوشیدم. منم یه روز اینقدر شوکت داشتم و همه بهم احترام میزاشتن.
لبخند تلخش را فرو برد. برایان نیز لبخند محوی زد و هردو در سکوت به طرف قصر به راه افتادند.
از اسب پیاده شدند. دو سرباز به طرف آنها آمدند. زمام اسب ها را گرفتند. رز و برایان دوشادوش یکدیگر جلو می رفتند. سرباز تقاضای دعوتنامه کرد. برایان دعوتنامه را از جبیش بیرون آورد. سربازی رو به دوستش گفت: میگم جاکوب چی شد که از مرز منتقل شدی اینجا؟
romangram.com | @romangraam