#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_169


_: سریع تر پیداش کن. مهمانی الان شروع میشه.

_: بله، چشم قربان.

_: راستی، اون دعوتنامه هم بیار بزار روی میز.

_: بله، حتما.

هردو از در خارج شدند. اما رز بیرون نرفت. بدون دعوتنامه هرگز نمی توانست وارد قصر شود. او خوب با قوانین قصر آشنا بود. لحظاتی بعد ندیمه وارد اتاق شد. دعوتنامه را روی میز گذاشت و بیرون رفت.

رز فرصت را مغتنم شمرد. دعوتنامه را برداشت و از اتاق بیرون رفت. پاورچین خودش را به پله ها رساند. مردِ صاحبخانه در حال بالا آمدن از پله ها بود. هیچ راهی نداشت. نه می توانست جلو برود و نه می توانست برگردد. مرد با دیدن رز اندکی تامل کرد و گفت: تا حالا ندیده بودمت.

رز خونسردی خودش را حفظ کرد و گفت: تازه استخدام شدم.

مرد نگاهی به سرتا پای رز انداخت و گفت: خوبه.

اندکی مکث کرد و گفت: اینا لباسای من نیست؟

رز نیز به لباس ها خیره شد و گفت: درسته، میخواستم براتون بیارم.

romangram.com | @romangraam