#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_168


قدمی برداشت که برایان گفت: مواظب خودت باش رز.

چرخید. معنای نگاه برایان را نمی فهمید. تنها سرش را تکان داد و به جلو رفت. پاورچین جلو رفت. با دیدن ندیمه، خود را گوشه ای پنهان کرد. تکه سنگی را از روی زمین برداشت. به طرف سر سرباز نشانه گرفت. دستش را عقب برد و بعد با یک حرکت آن را به طرف جلو پرتاب کرد. سنگ به سر سرباز برخورد نمود.

سرباز که دردش گرفته بود، روبه دوستش گفت: چیکار میکنی ابله؟ سرم درد گرفت. سرباز دیگر با بهت گفت: چی میگی؟ من که کاری با تو ندارم.

_: کاری نداری؟ سرم داغون شد.

دو سرباز با یکدیگر به نزاع پرداختند و رز پاورچین و آهسته داخل خانه شد. مستخدمین زیادی در حال رفت و آمد بودند. ناگاه به گذشته برگشت. زمانی که خودش پرنسسی بود و تعداد زیادی خدمتکار داشت.

اجازه پیشروی به افکارش را نداد. سالن به یکباره خلوت شد. پس سریع و با سرعت به طرف پله ها رفت. پله ها را دوان دوان، یکی پس از دیگری طی کرد. به راهرو و اتاق های متعددش نگریست. چشمانش را بست. کاخ را در نظر گرفت. همیشه لباس ها و اشیای گران قیمتشان را در اتاق سوم پنهان می کردند. چشمانش را باز کرد. به طرف اتاق سوم رفت. در دل آرزو می کرد که صاحب این خانه، افکارش مانند او باشد. در با صدای آرامی باز شد. داخل اتاق را نگریست. خوشبختانه هنوز پرتویی از آفتاب ،اتاق را روشن نگه داشته بود. به طرف کمد رفت. درب آن را باز کرد. با دیدن لباس های اشرافی، لبخندی به لبانش نشست.

باز هم خاطرات گذشته به ذهنش هجوم آوردند. او نیز کمد های متعددی پر از لباس داشت. سرش را پیاپی تکان داد. نباید افکار مزاحمش می شدند. به سرعت لباس بلندی به رنگ شیری برداشت. کلاه و نقاب را اضافه کرد.

درب کمد بعدی را باز نمود. لباس، شلوار، شنل و چکمه ای برداشت. همه را روی دستش گذاشت. قدمی به طرف در برداشت که صدای مردی به گوش رسید. ترس همه وجودش را گرفته بود. به یکباره همه چیز را فراموش کرد. فراموش کرده بود که شبح جنگل است. شبحی که همه از او ترس داشتند. خودش را پشت میز پنهان کرد. دستگیره در چرخید و فردی داخل شد. چکمه های بلند مرد را از پشت میز دید.

صدای قدم های مرد سکوت اتاق را می شکست. به طرف کمد رفت. عصبی فریاد زد و نام فردی را خواند. در باز شد و زنی سراسیمه وارد اتاق شد. زن مدام خم میشد و طلب بخشش می کرد. مرد عصبانی گفت: چکمه های قهوه ای من کجاست؟

رز به چکمه هایی که در دستش بود، نگریست. ندیمه درحالیکه کمد را می گشت ،گفت: نمیدونم قربان.

romangram.com | @romangraam