#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_167
_: با من مهربون نباش. من شبح جنگلم.
برایان خوب می دانست که رز ناخواسته در جلد شبح فرو می رود. 15 سال اینگونه زندگی کرده. 15 سال به دور از مهربانی و عطوفت بوده. پس تنها لبخندی زد و چیزی نگفت.
ویرجینیا جلوی پدر و مادرش تعظیم کرد. تیانا از جا بلند شد. دختر نوجوانش را در آغوش گرفت. سپس او را بوسید و گفت: تو زیباترین دختر دنیایی.
_: شما هم مهربون ترین مادر دنیایی.
فیلیپ نگاه عاشقانه اش را از همسر و دخترش گرفت. چقدر در کنار آنها احساس خوشبختی می کرد.
پادشاه تام و ملکه الیزابت وارد قصر شدند. دو روز به تولد نوه عزیزشان مانده بود. روز بعد پادشاه کریستوفر به همراه خانوداه اش داخل شدند. آنجلا خواهرش را در آغوش گرفت. فردا روز تولد ویرجینیا است. همه خود را برای فردا آماده کرده اند. همه شاد و خوشحال اند. اما، هیچکس طلوع فردا را ندیده است.
برایان نگاهش را از انبوه سربازان گرفت و گفت: با وجود این همه سرباز چطور بریم داخل؟
رز لبخند محوی زد و گفت: اون با من.
از اسب پیاده شد. نگاهی به خانه سلطنتی انداخت. به نظرش این خانه برای یک لرد و یا کنت بود. روبه برایان گفت: با اسب ها بیا پشت خونه. اسب ها رو یه جا ببند و منتظر من باش. فهمیدی؟
برایان نگاه نگرانش را به چشمان میشی رنگ رز دوخت. برق شیطنت در چشمانش هویدا بود. مانند دخترکان 12ساله که هوای شیطنت دارند. لبخندی زد و گفت: منتظرتم.
romangram.com | @romangraam