#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_166
رز: تو با ما نمیای؟
جیمز: نه. من باید کنار همسرم بمونم. چند روزه که بیمار شده. پولی هم برای درمانش ندارم.
برایان پادر میانی کرد و گفت: بهتره راه بیفتیم.
رز: از کمکت ممنونم جیمز.
جیمز: امیدوارم همه بفهمن که شما بی گناه بودی.
رز: منم امیدوارم.
رز و برایان هردو سوار بر اسب در جنگل می رفتند. سکوت سردی بینشان حاکم بود و هیچکدام قصد گرمی فضا را نداشتند. رز در فکر بود. در فکر این که بعد از پانزده سال به شهر برمی گردد. بعد از پانزده سال خانواده و عشق قدیمی اش را خواهد دید. هیچ نمی دانست که آیا می تواند موفق باشد، یا نه؟ لرزش عجیبی در تن و بدنش نشسته بود. گرمی لباسی را بر روی خود احساس کرد. با تعجب به فیلیپ نگاه کرد. مغرور پرسید: من گفتم سردمه؟
برایان خیلی جدی گفت: نه.
_: پس برای چی اینو دادی به من؟
_: چون دیگه نمیخوام از دستت بدم.
romangram.com | @romangraam