#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_165


_: ولی پدر شما….

_: کسی با من کاری نداره. تو و آنجلا برید. دنیل رو هم با خودتون ببرید.

اینبار آنجلا گفت: اینجوری نمیشه. یا همه باهم میریم یا هیچکس نمیره.

کریستوفر لبخند محوی زد و گفت: باشه. من و ماری هم میایم.

استیون لبخند رضایتمندی زد و گفت: من وسایل راحتی شما رو آماده می کنم.

جیمز با پشت دست چشمانش را مالش داد و گفت: باور نمیشه. یعنی شما بانو رز هستید؟ همون بانو رزی که من 15 سال پیش دیدمش. یعنی شما شبح جنگل…. برایان با گفتن ” هیس “جمله جیمز را نیمه تمام گذاشت.

رز لبخند محوی زد و گفت: آره من شبح جنگلم. تو هم از من می ترسی؟

_: می ترسیدم ولی الآن نه. من می ترسیدم ولی وقتی سرگذشت شما رو توی این 15سال فهمیدم، ترسم ریخت.

رز لبخند تلخی زد. آنقدر تلخ که حتی برایان هم تلخی اش را چشید.

جیمز: امیدوارم کارها خوب پیش بره. سفر خوبی رو براتون آرزومندم.

romangram.com | @romangraam