#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_164
برایان سری تکان داد و گفت: استیون مثل فیلیپ بی رحم نیست.
_: ولی من هنوزم نمی تونم باور کنم که فیلیپ اینقدر پلید باشه.
_: باور کن.
استیون با عصبانیت داد زد: پس شماها چه غلطی می کردین؟
_: قربان ما تا بیرون از شهر دنبالشون کردیم. ولی اونا خیلی قوی بودن. دوتا از اونا که فکر کنم سردستشون بودن، دست تیر خوبی داشتن.
_: اینا که دلیل نمیشه. شماها پول می گیرین که از شهر و مردمش دفاع کنید نه این که فقط بخورید و بخوابید.
_: شرمنده ایم قربان.
_: شرمندگی شما به چه درد من میخوره؟ پادشاه بیماره و هیجان براش مثل سم می مونه. حالا من به ایشون چی بگم؟
سربازها ساکت بودند. چیزی برای گفتن نداشتند. استیون عصبانی از جا بلند شد و به طرف اتاق پدرش رفت. پادشاه بیمارتر از همیشه روی تخت خوابیده بود. استیون جلو رفت. خلاصه ای از ماجرای دیشب را تعریف کرد و در انتها افزود که شهر امن نیست و آخر هفته برای تولد دختر فیلیپ نخواهد رفت.
کریستوفر سرفه ای کرد و گفت: اینجوری نمیشه پسرم…. تو باید… بری.
romangram.com | @romangraam