#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_163
برایان عصبی گفت: اصلا همه چیز رو فراموش کن و از اینجا برو. من خودم تنهایی برای رز همه کار می کنم. از اینجا برو.
جیمز دست برایان را گرفت و گفت: خیلی خب حالا عصبانی نشو. من کمکت می کنم. تو هم تنها دوست منی.
لب های برایان کِش آمد و لبخند زیبایی زد.
_: جیمز ،آماده ای؟ افراد رو حاضر کردی؟
_: آره. تعدادی از جوان های بیکار رو پیدا کردم. بهشون پول دادم تا کمکمون کنن.
_: آفرین. باید حرکت کنیم.
جیمز سرش را به نشانه بله تکان داد. افراد نقاب ها را به صورت زدند. سوار بر اسب به طرف کاخ تاختند. مشعل ها رو به طرف قصر پرتاب کردند. آتش و دود اطراف قصر را احاطه کرده بود. عده ای از سربازها مشغول خاموش کردن آتش شدند و عده ای دیگر، برایان و یارانش را تعقیب کردند.
کمانش را برداشت. همانطور که با تاخت می رفت، زه کمان را کشید و تیر به گلوی سرباز اصابت کرد. جیمز و برایان هردو تیرها را رها می کردند و اکثر آنها به سربازها اصابت می کرد.
صدای سربازی که دستور عقب نشینی را می داد به گوش برایان رسید. لبخند فاتحی زد. حسابی که از شهر دور شدند، برایان دستور توقف داد. بدون این که نقاب را بردارد به طرف جوان ها رفت و گفت: کارِتون عالی بود. کیسه طلا را به طرف جوانی پرت کرد و گفت: بین خودتون تقسیم کنید. از حالا به بعد هم نه ما شماها رو میشناسم و نه شماها، مارو. فهمیدین؟
جوانها یکصدا بله گفتند و دور شدند. جیمز نقابش را برداشت و گفت: به نظرت این کار ما باعث میشه که پادشاه رو با خودشون ببرن؟
romangram.com | @romangraam