#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_162


جیمز نفسش را فوت کرد و گفت: باشه، قسم میخورم.

برایان کمی تعلل کرد و گفت: من رز رو دیدم.

جیمز پوزخندی زد و گفت: واقعا نباید به کسی بگم چون بهم میگن دیوونه. اصلا برای چی من با تو رفاقت….

برایان جمله اش را نیمه تمام کرد و گفت: رز، شبح جنگله.

با دهان باز به برایان خیره شده بود. چندبار پلک زد و گفت: تو…تو…چی…گفتی؟ رز… شبح….

نگاهش را به چشمان برایان دوخته بود. سرش را تکان داد و گفت: من دارم راستش رو میگم جیمز. من امروز با رز صحبت کردم. رز همون شبح جنگله.

جیمز مثل فنری از جا پرید. دستانش را مرتب تکان می داد و حرف میزد: تو دیوانه شدی برایان. تو از عشق رز دیوانه شدی. من دیگه حاضر نیستم یک دقیقه هم با تو رفاقت کنم. تو اصلا…..

برایان از جا بلند شد. روبه روی جیمز ایستاد. دستانش را گرفت و گفت: به حرفام گوش کن جیمز. تو تنها دوست منی.

جیمز که آرام شده بود، روی صندلی نشست و گفت: خب تعریف کن.

برایان لب باز کرد. ماجرای رز را موبه مو تعریف کرد. هرلحظه به تعجب جیمز افزوده میشد. او نیز نمی توانست داستان رز و 15سال را باور کند. پس از اتمام حرف های برایان ،گفت: تو واقعا راستش رو گفتی؟ مطمئنی شبح زده نشدی؟

romangram.com | @romangraam