#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_160


_: من می تونم کاری بکنم.

_: چطور؟

_: من با دوستام میتونم کاری بکنم که قصر ناامن بشه. اون موقع مجبورن پادشاه رو با خودشون ببرن.

_: تو باید این کارو انجام بدی برایان. فهمیدی؟

برایان لبخند دلنشینی زد و گفت: اولین باره که اسمم رو صدا زدی. خیلی خوشحالم. امشب یکی از به یاد ماندنی ترین شب های زندگیمه.

_: من باید برم. میخوام نقشه های خوبی بکشم. بهتره که تو هم بری. نگرانت میشن.

_: من کسی رو ندارم.

رز شانه ای بالا انداخت و گفت: به هرحال من باید برم.

برایان چیزی نگفت و محو شدن رز را در اعماق جنگل نظاره گر بود. در با صدای وحشتناکی باز شد. جیمز با موهای فرفری و قرمز رنگش در تاریکی دیده شد. چراغ دستی را بالا آورد و به برایان خیره شد. با بهت گفت: این وقت شب اینجا چی میخوای؟

_: میخوام باهات صحبت کنم.

romangram.com | @romangraam