#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_158


_: من میخوام کمکت کنم. میخوام کاری کنم که به خانوادت ثابت کنی که بی گناه بودی. من میخوام کمکت کنم رز.

پوزخندی زد و گفت: چجوری؟ تو چه لقبی داری؟ دوک هستی یا وزیر؟ شاید مارشالی.

از جا بلند شد و با عصبانیت گفت: شاید من توی دربار هیچ قدرتی نداشته باشم ولی میتونم برای تو که همه زندگی منی کاری بکنم.

رز نیز بلند شد و گفت: چیکار میتونی بکنی؟ هیچ کاری.

چند قدم از برایان دور شد که گفت: آخر همین هفته تولد دختر فیلیپه.

ایستاد. ضربان قلبش بالا رفته بود. جمله برایان دور سرش می چرخید ” آخر همین هفته تولد دختر فیلیپه “

_: اون شب میتونی خیلی کارها بکنی.

برگشت. درست روبه روی او ایستاد. نگاهش را به چشمان آبی برایان دوخت. فورا سرش را پایین انداخت و گفت: چشمای فیلیپ هم آبی بود.

برایان آهسته گفت: ولی همه میگن چشمای من آبی دریاییه.

باز به چشمانش خیره شد. درست می گفت. چشمان فیلیپ آبی تیره بود. تیره و خشن. درست مثل روحش.

romangram.com | @romangraam