#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_157


قطرات اشکش را پاک کرد و ادامه داد: الآن فقط یه آرزو دارم. این که خانوادم رو ببینم. میخوام به پدرم ثابت کنم که خیانت نکردم.

_: فیلیپ چی؟ نمیخوای اون رو ببینی؟

سرش را به طرف دیگر چرخاند. چهره فیلیپ در جلوی چشمانش ظاهر شد. نگاه غمگینش را به برایان دوخت و گفت: از فیلیپ برام بگو. من هیچ خبری ازش ندارم.

_: فیلیپ و تیانا باهم ازدواج کردن.

اخم ظریفی میان ابروهای رز نشست.

_: یه دختر هم دارن.

دندان هایش را بر هم سایید. آرام گفت: بسه. دیگه نمیخوام چیزی بشنوم.

_: رز؟

صدایی نشنید. دوباره گفت: رز؟

با صدایی که انگار از ته چاه درمی امد گفت: بله؟

romangram.com | @romangraam