#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_156
بعد از سیزده سال هم صحبتی پیدا کرده بود. می خواست پرده از اسرار این چند سال بردارد. دوست داشت با کسی حرف بزند. دلش دیگر گنجایش این همه درد را نداشت. پس به سختی شروع به گفتن نمود: من یه عروس بودم. یه عروس با یه دنیای زیبا. اما دنیامو ازم گرفتن. من یه عروس بودم با کلی رویا. اما رویاهامو ازم گرفتن.
شروع به تعریف کرد. خاطرات تلخ دوسال اول را گفت. در طول صحبت غمگین بود و خسته. گویا دیگر از همه چیز خسته شده بود. حتی از شبح بودن. خاطرات زندگی اش را تعریف کرد. اما ناگهان ساکت شد. برایان بهت زده به رز خیره شده بود. با تته پته گفت: یعنی…واقعا…. فیلیپ…میخواست که تو رو… سرش را پیاپی تکان داد. اصلا باورش نمیشد. فیلیپ ، پسر شاه آرتور که عدالتش زبانزد خاص و عام بود، در پی قتل کسی باشد. آن هم دختری 16 ساله که هیچ گناهی ندارد.
: باورم نمیشه. نمی تونم باور کنم که فیلیپ همچین قصدی رو داشته باشه. : من عروس فیلیپ بودم اما… اما شب عروسیم به عروس جنگل تبدیل شدم. من شب عروسیم، به جای این که توی کاخ همسرم باشم، توی جنگل بودم. من عروس جنگل شدم.
اینایی که گفتم در برابر 13 سال بعدش هیچه. من تو این 13 سال بدترین زندگی رو داشتم. شب های سرد زمستون ،من با بدبختی زندگی کردم. هرسال کریسمس، صدای آواز مردم تا اینجا می رسید. همه شاد بودن جز من. هرسال کریسمس من به یاد بدترین شب زندگیم می افتادم. من روزهای سخت و شب های سخت تری داشتم.
لحظاتی مکث کرد و دوباره ادامه داد: بعد از قتل و غارت اولین کاروان، فهمیدم اگه بخوام زنده بمونم باید این راه رو ادامه بدم. فقط در این صورته که می تونم زنده بمونم. من راهی رو رفته بودم که هیچ برگشتی نداشت. پدر و مادرم به مرگ من راضی بودن. من هیچ پشت و پناهی نداشتم. وقتی نامزدت قصد جونت رو داشته باشه، وقتی پدرت بگه اگه کسی اسم رز رو بیاره، می کشمش ،یعنی تو تنهایی. خیلی تنها.
آهی سوزناک کشید و گفت: از اون بعد فهمیدم که باید تغییر کنم. فهمیدم که باید انتقام بگیرم. چند نفری که وارد جنگل شدن رو کشتم و جنازه هاشون رو به شاخه درخت آویزون کردم. اما بعد به خودم اومدم و گفتم به مردم چه ربطی داره؟ اونا که گناهی ندارن؟ پس روی تابلو نوشتم که اینجا جنگل ممنوعه است و کسی داخلش نشه. نمیخواستم مردم بی گناه رو بکشم. اینجا قلمرو من شده بود و دوست نداشتم به هیچ وجه کسی داخل اینجا بشه. کسی اخطار من رو جدی نگرفت. باز هم عبور و مرور شروع شد. من همچنان با کسی کاری نداشتم تا این که یه روز یه نفر رو دیدم. یه نفر که خیلی به فیلیپ شباهت داشت. با دیدن اون پسر دستم رفت به طرف شمشیر. نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و اون رو کشتم.
برایان با چشمانی از حدقه بیرون زده به رز نگاه می کرد. نمی توانست باور کند این موجود بی آزار، صدها نفر را کشته باشد.
_: باز شروع شد. آدمای زیادی رو کشتم. و این برام مثل سرگرمی شده بود. یه بار استیون از جنگل گذشت. خوب شناختمش. مگه میشه برادرت از کنارت رد بشه و تو اون رو نشناسی؟ استیون تنها کسی بود که واقعا نتونستم بکشمش. برایان با زرنگی گفت: من چی؟
رز نگاهی به برایان انداخت. لبخند محوی زد و گفت: تو دومین نفر و آخرین نفر بودی.
بازهم مکث و سپس گفت: الآن دیگه خسته شدم. از این که لقب شبح جنگل رو یدک بکشم، خسته شدم. دلم تنگه برای روزایی که آروم بودم. روزایی که یه دختر مهربون بودم. دلم تنگ شده برای روزایی که هرگز برنمی گرده.
romangram.com | @romangraam