#عروس_جنگل
#عروس_جنگل_پارت_155
یه دختر زیبا ،یه دختری که با یه نگاه عاشقش شدم. با علاقه به دسته موسیقی خیره شده بود. اما منم با علاقه به اون خیره شده بودم. جایی که دلم رو سوزوند، اونجایی بود که یه پسر کنارش ایستاده بود. پسری که نامزد دختر مورد علاقه من بود. فهمیدم اون دختر ،دختر پادشاهه.
پوزخندی زد و ادامه داد: من با دختر پادشاه ازدواج کنم؟ محاله. جیمز ،دوستم بهم می گفت فراموشش کن. تو هرگز نمی تونی باهاش ازدواج کنی چون تو پسر یه کشاورزی و دوم این که اون نامزد داره و فرداهم روز عروسیشه. رز با دقت به حرف های او گوش می داد. خاطرات آن شب از جلوی چشمانش می گذشت. چقدر خوشحال بود و نمی دانست که سرنوشت چه چیز را برایش رقم زده. _: روز عروسی من حضور داشتم. من تا جلوی در کلیسا اومدم. من با حرفای تو ذره ذره آب میشدم. تب کردم و چند روز توی بستر بیماری افتادم. وقتی حالم بهتر شد. بهم خبر دادن رز خیانت کرده. رز به کشورش، پدرش و از همه مهم تر نامزدش خیانت کرده و رفته.
اما من باور نکردم. من مطمئن بودم که رز خیانت نمیکنه. دختری که من اون شب دیده بودمش، پاک تر از این حرفا بود. دختری که من دیده بودم مثل فرشته ها بود. پس یه فرشته چجوری میتونه خیانت کرده باشه.
قطرات اشک آرام آرام بر روی گونه رز می نشستند. حرف های پسر خاطرات رز را تداعی می کرد. خاطراتی شیرین و تلخ.
چند روزی گذشت. ملکه ماری تنها کسی بود که با من هم عقیده بود. اما اونم عقیدش رو پس گرفت و تصمیم گرفتن که رز رو دفن کنن. رزی که زنده بود. تابوت خالی رو توی قبر گذاشتن. همه رفتن و همه فراموش کردن رز زندست. رز نفس میکشه و رز….عشق منه.
به گذشت رفت. روزیکه ناامید از قبرستان برمی گشت. پسری تنومند با او برخورد کرد. آری او همان پسر است. برگشت. نگاهی به پسر انداخت. موهایی خرمایی و درخشان. پوستی سفید ،چشمان آبی و تابناک ، بینی متوسط مردانه و لب های گوشتی. اندامی ورزیده و تنومند.
جلوتر آمد. روبه روی رز قرار گرفت و گفت: اسم من برایانه. نمی دونم که باور می کنی یا نه ولی من دوستت دارم.
قدمی به عقب برداشت. هضم جملات سنگین ،برایش دشوار بود. قدمی دیگر برداشت. برایان یک قدم جلو آمد و گفت: رز؟
بغض سنگینی در گلوی رز جا خوش کرده بود. نمی توانست حرفی بزند. سالهاست که رز با سردی زندگی میکند. توان این همه گرمی را نداشت. باز قدمی به عقب برداشت که برایان گفت: من هنوزم دوستت دارم رز. باور کن.
سد میان گلویش برداشته شد. آهسته اشک می ریخت. روی زمین نشست. قطرات گرم اشک بر روی صورت مهتابی اش می نشست. ماه از لابه لای شاخه ها به صورتش تابیده بود. درخشش اشک را بر روی گونه اش دید. گویا خنجری بر قلبش زدند. آرام جلو رفت. با احتیاط و با فاصله کنار رز نشست. رز همچنان گریه می کرد. سرش را بر روی زانوانش گذاشت و هق هقش اوج گرفت. دقایقی گذشت. برایان درکنار رز آهسته اشک می ریخت. در حالیکه هق هق می کرد، جملاتی به زبان آورد.
romangram.com | @romangraam